|
روح و روان مقالات روانشناسی
| ||
|
خطاب به او گفتم: روبرت، رُز برایم توضیح داد که از زندگی ناراضی و ناخشنود است و فکر می کند مشکل مربوط به روابطه شما دو نفر و همچنین خانواده باشد، آیا بنظر شما هم چنین است؟ نگاهی به رُز انداخت و سپس رو به من کرد و گفت: مسائل پیچیده تر است. اجازه بدهید ابتدا در مورد مسائلی که در ابتدای ازدواجمان اتفاق افتاد توضیحی بدهم. دو سال پیش از ازدواج زمانیکه با هم آشنا شدیم من کار خوبی داشتم. با درآمدم خانه ی کوچکی خریده بودم و حتا کمی هم پس انداز داشتم. چند ماه پس از ازدواجمان ناگهان وضع مالی پدر و مادرم بسیار خراب شد. بیزنسی که پدرم داشت رو به ورشکستگی بود. او همه ی عمر را صرف این کار کرده بود. از من خواست با او مشغول کار شوم و بیزنس او را اداره کنم. تردید داشتم ولی بالاخره قبول کردم. نمی خواستم پدرم ناگهان همه چیز را از دست بدهد. بمن قول داد که حقوق ماهیانه ی مرا بدهد. سه چهار ماهی هم این کار را کرد ولی بعد از آن بدلیل وخامت وضع اقتصادی نتوانست حقوقی بمن بدهد. در اینمدت که 9 ماه بطول انجامید من تقریباً تمام پس اندازم را خرج کردم. از نظر روحی هم وضع بدی داشتم. پدرم وضع بدتری داشت. یک حمله ی قلبی هم کرده بود. متأسفانه نتوانستیم بیزنس را نجات دهیم و کار بورشکستگی انجامید. پدر و مادرم حتا خانه شان را هم از دست دادند و مجبور شدند آپارتمانی اجاره کنند. من آنوقت متوجه شدم مدتها بود که قسط خانه را نداده بودند. در چهره رُز اندوه و خشم را با هم می دیدم. اشک در چشمانش جمع شده بود. روبرت سرش را در میان دو دستش گرفته بود. هر دو ساکت بودند. گفتم: در ابتدای ازدواج با مشکلات بسیاری روبرو بودید. اینها چالش های بزرگی برای یک زوج جوان است. نمی دانم در آن روزها چه احساسی داشتید و چگونه با این وقایع ناگوار برخورد کردید؟ رُز اشکش را پاک کرد و با بغض گفت: احساس اضطراب، نگرانی وعصبانیت. من احساس می کردم پدر روبرت نه تنها زندگی خودش بلکه زندگی ما را هم خراب کرد. سکوتی کرد. اشکهایش را پاک کرد و گفت: تا مدتها حتا به پدر و مادرم نگفتم که چه اتفاقی افتاده. خجالت می کشیدم. کمتر از یکسال و نیم پس از ازدواج هم شوهرم بیکار بود. تمام پس انداز مان خرج شده بود و حقوق ماهیانه ی من هم برای مخارج زندگی مان کافی نبود. سکوت کوتاهی کرد و سپس رو به روبرت گفت: آنروز که آمدی خانه و گفتی هم چیز تمام شد. بیزنس پدر از بین رفت هم او و هم ما ورشکست شدیم، یادت هست. گفتی که بدترین روز زندگیت است. نگاهی بمن کرد و گفت: آنروز روبرت بمن گفت اگر می خواهی از من جدا شوی. من بتو حق می دهم. سکوت کرد. باز اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد. این حرف همسرم قلبم را شکست. روبرت سرش را بالا کرد. چشمانش قرمز شده بود نگاهی به رُز کرد و بعد دست او را در دست گرفت. با صدايی آرام گفت: متأسفم که موجب ناراحتی تو شدم. من هرگز فکر نمی کردم آن حرف من قلب ترا بشکند. ولی حالا که آنرا شنیدم متوجه شدم چه اشتباه بزرگی کردم. در آن روز و آن لحظات خودم را دیگر لایق تو نمی دیدم. احساس کوچکی و حقارت می کردم. از خودم متنفر بودم. دوباره سرش را در دستهایش گرفت. خیلی متأثر بنظر می آمد. رُز هم احساساتی شده بود و مدتی سکوت کرد. گفتم: روبرت شما حالات و احساساتی را که در آنروز داشتید خیلی خوب توضیح دادید. گاه انسان در مرحله ای قرار می گیرد که نا امیدی، ناتوانی و یأس به او غلبه می کند که در نتیجه همه چیز را از دست رفته می بیند. مشکل است در چنین شرایط منطقی و خوش بین بود. پس از لحظاتی روبرت سرش را بالا کرد و گفت: آنروز مثل روز آخر زندگی من بود. از خودم عصبانی بودم در عین حال احساس شرم و همانطور که گفتید نا امیدی زیادی داشتم. در آن لحظات آینده ای برای خودم و یا زندگی مشترکمان نمی دیدم. رُز خطاب به او گفت: در تمام آن ماههای سخت که تو خسته و عصبانی و بی انرژی به خانه می آمدی من هرگز حتی یکبار صحبت از طلاق و جدایی نکردم. ولی کاملاً احساس می کردم که دلبستگی تو به زندگی مان کم شده و عشق و محبتی از تو نمی دیدم. اما اینها را به حساب فشارهای کاری تو گذاشتم. منهم عصبانی بودم چون از ابتدا من مخالف این بودم که تو شغل و درآمد خوب خودت را رها کنی و برای نجات پدرت زندگی ما را قربانی کنی. روبرت چهره اش تغییر کرد. کمی عصبی بنظر می آمد. رو به رُز کرد و گفت من بارها از تو عذر خواهی کردم که زندگی مان را بخطر انداختم ولی آن زمان چاره ای نداشتم، باید به کمک خانواده ام می رفتم. رُز با صدایی بلندتر گفت: چرا مجبور بودی؟ هیچکس نمی توانست ترا بزور وادار کند که زندگیت را خراب کنی. تو می توانستی بسادگی بگویی، پدر من ازدواج کرده ام و مسئولیت همسر و زندگی با من است. متأسفم نمی توانم کارم را رها کرده و به کمک شما بیایم. ولی شاید من و ازدواج ما بری تو اهمیتی نداشت. و هنوز نیاز به توجه و تأیید پدرت داشتی و یا فکر می کردی «سوپر مَن» هستی و می توانی یک بیزنس ورشکسته را نجات دهد. صدای روبرت هم کمی بلندتر شد و گفت: تو اشتباه می کنی وقتی من شروع بکار کردم بیزنس هنوز ورشکسته نبود. بعلاوه من نیاز به توجه و تأیید پدرم ندارم. ولی فکر می کردم در آن شرایط باید به پدر و مادر پیرم کمک کنم. این تنها بیز نس پدرم نبود. یک بیزنس خانوادگی بود. من قرار نبود مجانی کار کنم. چند ماهی هم حقوق گرفتم. آیا این یک ریسک بود؟ بلی، ولی در زندگی گاه انسان مجبور است ریسک کند و خطاب بمن گفت: شما فکر نمی کنید گاهی ریسک کردن لازم است؟ پیش از آنکه من بتوانم پاسخی بدهم، رُز با لحن تلخی گفت: ریسک یا قمار؟ ناگهان سکوتی برقرار شد. گفتم: قمار؟ رُز می توانم بپرسم منظور شما از قمار چیست؟ رُز آهی کشید و گفت: شاید بهتر باشد روبرت در اینمورد توضیح بدهد. روبرت چهره اش تغییر کرد. کمی قرمز شده بود. چشمانش به نقطه ی دوری دوخته شد. آه بلندی کشید و پس از سکوتی گفت: شاید حق با رُز باشد. رها کردن شغل خوبم و رفتن به بیزنس پدرم قمار بزرگی بود. رُز حرف او را قطع کرد و گفت روبرت منظور من قمارهای واقعی و قمار باز واقعی بود. ناگهان سکوت سنگینی برقرار شد. روبرت سرش را پائین انداخت. لحظاتی بعد سرش را بالا کرد بمن نگاه کرد و گفت: پدرم قمارباز بود. برای سالیان دراز من نمی دانستم در خانواده ی ما چه می گذرد. می دانستم پدرم برای چند روز غایب می شود. می دیدم مادرم عصبانی و غمگین است. ولی هیچکس در اینمورد حرفی نمی زد. گاه از مدرسه که می آمدم می دیدم مادرم دارد با خواهرش صحبت میکند. گاه می دیدم که گریه می کرد ولی مثل این بود که جرأت نداشتم بپرسم چه شده. می دانستم برای اینست که پدرم دوباره رفته. گاه که پس از چند روز غیبت باز می گشت همه خوشحال بودند. دست پُر می آمد. برای همه کادو می آورد. مادرم را در آغوش می گرفت و می بوسید. برای چند روز یا چند هفته شادی به خانه ما باز می گشت. ولی گاه نیز پدرم نگران و عصبانی بر می گشت. مادرم با او بگو مگو می کرد. زندگی ما هیچگاه قابل پیش بینی نبود. دوباره سکوت کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. صورتش را بطرف دیوار چرخاند. رُز نگران بنظر می آمد. بطرف او خم شد و به آرامی چیزی به او گفت. لحظه ای بعد روبرت نگاهی به رُز کرد و سپس خطاب بمن گفت: سالیان دراز من شاهد وقایعی بودم که تنها اثرات آنرا می دیدم. هیچکس آشکارا نمی گفت پدر شماها قمار باز است. مادرم خیلی با تحمل بود. شاید بخاطر اینکه بچه ها صدمه کمتری ببینند شکایت نمی کرد. ولی حالا که به گذشته فکر می کنم متوجه می شوم که چقدر این سکوت و مخفی کردن برای همه افراد خانواده صدمه روحی ببار آورد. و سرش را دوباره به پائین انداخت. رُز هم غمگین بود. پس از سکوت کوتاهی گفتم. پنهان کردن اعتیاد ها متأسفانه از خصوصیات خانواده هایی است که با این مشکلات روبرو هستند. اعتیاد به الکل، مواد مخدر و یا قمار همانطور که گفتید صدمات روحی و روانی بسیار زیادی برای بویژه کودکان در خانواده ها دارد. ولی معمولاً کمتر در این زمینه صحبت می شود. و باز همانطور که اشاره کردید، افراد خانواده باید با نتایج و عواقب آن برخورد کنند. احساس بی ثباتی و عدم امنیت نیز از خصوصیات دیگر خانواده هایی است که با مشکل اعتیاد روبرو هستند طبیعت اعتیاد آنچنان است که دائم بحران بوجود می آورد. رُز به روبرت گفت: نمی خواستم ترا ناراحت کنم. روبرت با مهربانی گفت: تو هیچگاه موجب ناراحتی من نبودی. واقعیت اینست که حالا می فهمم من همان رویه قدیم را ادامه می دادم. مثل اینکه هنوز می خواستم این موضوع بسیار مهم را نادیده بگیرم و یا پرده پوشی کنم. بعد رو بمن گفت: شاید من زودتر از آنچه باید بزرگ شدم. همیشه دچار نگرانی و دلهره بودم. ولی در عین حال آرام و قرار نداشتم. همیشه مشغول بودم. هم خودم، هم ذهنم همیشه در حال فعالیت دايمی بود. به روبرت گفتم: شاید کسی آشکارا در مورد مشکل اعتیاد پدرتان به قمار صحبت نمی کرد ولی طبیعاً شرایط نا آرام و نا مطمئن خانواده برای همه نگرانی و اضطراب بوجود آورده بود. از روبرت پرسیدم: ممکن است در مورد روابط خودتان با پدرتان چه در کودکی چه وقتی بزرگتر شدید توضیح بدهید؟ روبرت آه بلندی کشید و پس از چند لحظه گفت: خاطرات من از کودکی ام تا حدی مبهم است. شاید تا پیش از 10 - 11 سالگی روابط بدی نداشتیم. پدرم، بقول مادرم خیلی زبان باز بود. وقتی سر حال بود گاه با هم بدیدار خانواده می رفتیم. یادم است چند بار مرا به سینما برد. ولی سفر هم زیاد می رفت. بنظر من دائم کار می کرد. سپس سکوت کرد. پرسیدم از 10-11 سالگی به بعد روابط چگونه بود؟ چشمانش به نقطه ی دوری دوخته شد. غمگین بنظر می آمد. رُز با کنجکاوی گوش می کرد. لحظاتی بعد در صندلی جابجا شد و خطاب به من گفت: شاید بهتر است بگویم برای سالیان دراز روابط درستی با پدرم نداشتم. در حقیقت او باندازه کافی در خانه و خانواده حضور نداشت که بشود روابطی با او برقرار کرد. شاید آنهمه نگرانی و اضطراب در درون من تبدیل به طوفان بزرگی شده بود که در نهایت به قطع رابطه انجامید. روبرت دوباره سرش را پائین انداخت. رُز نگران بنظر می آمد. از روبرت پرسیدم: این قطع رابطه از چه زمانی آغاز شد؟ آهی کشید و گفت: شانزده ساله بودم، نه در واقع هنوز چند روزی به تولدم مانده بود. یکی از دوستانم با لحن تمسخر آمیز گفت: پدرت را دیدم. سخت مشغول بازی بود. ناگهان احساس کردم قلبم در سینه ام ایستاد. شوکه شدم. دوستم که متوجه این حالت من شده بود گفت: شوخی کردم، ناراحت نباش. گفتم نه راستش را بگو پدرم را کجا دیدی. گفت در آن محلی که پدر خودم هم قمار می کند. باورم نمی شد. برای اولین بار احساس خشم و نفرت شدید از پدرم پیدا کردم، از دوستم خواستم مرا به آن محل ببرد. گفت که اینکار را نمی کند. به او گفتم تو دروغ می گویی. اگر واقعاً پدرم را دیدی باید مرا بآنجا ببری. پس از مدتی مشاجره قبول کرد. وقتی وارد آن محل شدم، دود و بوی سیگار همه جا را گرفته بود. یک زیر زمین تاریک و کثیف بود. مردی کوشید جلوی مرا بگیرد با دستم او را کنار زدم و گفتم پدرم اینجاست. بسرعت داخل شدم و ناگهان پدرم را که پشت میزی نشسته بود و چند کارت بازی در دست داشت دیدم. هرگز چنین نفرتی در خود ندیده بودم. بسویش رفتم. با مشت به پشت او زدم و گفتم. پس مسافرت تو اینجاست. کار و بیزنس تو اینجاست. از خودت خجالت نمیکشی. درست یادم نیست چه چیزهایی باو گفتم. پدرم آنچنان شوکه شده بود که هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. سعی کرد مرا آرام کند. باو گفتم، تو لیاقت خانواده ما را نداری. تو پدر من نیستی و آنجا را ترک کردم. سکوت کرد. قطرات اشک از چشمان رُز سرازیر شد. روبرت رنگ پریده به نقطه ای خیره شده بود. به روبرت گفتم: آن صحنه دردناک را به روشنی توصیف کردی. دیدن آن صحنه برای یک نوجوان باید بسیار مشکل باشد. حدس می زنم قطع رابطه با پدرتان از آن زمان شروع شد. گفت: دیدن پدرم در آن محل همه چیز را عوض کرد. آن تصویری که من از پدرم داشتم، احترامی که برایش قائل بودم و مهمتر اینکه نقش او را بعنوان یک پدر و بزرگ خانواده، همه از بین رفت. بله روابط ما از آنروز تیره شد. چندی بعد من خانه را ترک کردم. مادرم در حقیقت کمک کرد که من به شهر دیگری نزد یکی از اقوام بروم. برای 5 سال من هیچ رابطه ای با پدرم نداشتم. رُز با مهربانی دست روبرت را فشرد و به آرامی گفت: خیلی متأسفم، من نمی دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود. همیشه حس می کردم رابطه ی تو با پدر نمی دانم، شاید بنظر من ضد و نقیض بود. ولی حالا با شنیدن جزئیات این اتفاقات بهتر می توانم رابطه ی شماها را بفهمم. روبرت نگاهی به او کرد و گفت: قصد نداشتم چیزی را از تو پنهان کنم ولی سالها بود که این واقعه را بایگانی کرده بودم و نمی خواستم آن روزهای تاریک را مرور کنم. خطاب به روبرت گفتم: دیدار گذشته ها و خاطرات رنج آور آن کار ساده ای نیست. ولی گاه بازگویی این حوادث در یک محیط مطمئن و آرام به التیام زخم ها کمک می کند. نمی دانم هرگز این فرصت پیش آمد که با پدرتان در این زمینه صحبت کنید؟ روبرت گفت: همانطور که رُز گفت رابطه ام با پدرم را می توانم همان ضد و نقیض توصیف کنم. اولین بار که پس از ترک خانه، پدرم را دیدم و با او صحبت کردم وقتی بود که سکته ی قلبی کرده و در بیمارستان بستری بود مادرم با من تماس گرفت و گفت: «پدرت بیمارستان است. اگر خودت می خواهی بد نیست بدیدنش بیایی. اگر اتفاقی برای او بیافتد نمی خواهم برای همیشه احساس گناه و پشیمانی کنی. در آنزمان من هم آماده بودم که دوباره پدرم را ببینم و می دانستم بیماری او بهترین فرصت برای دیدار مجدد است. کمی مکث کرد، آهی کشید و گفت: وقتی وارد اطاق بیمارستان شدم، تقریباً پدرم را نشناختم. بسیار ضیعف و لاغر شده بود. موهایش سفید بود. خیلی پیر بنظر می آمد. این شخص با آن کسی که من 5 سال پیش در قمارخانه دیده بودم خیلی تفاوت داشت. کمی بفکر فرو رفت و پس از سکوت کوتاهی ادامه داد: ولی در جواب پرسش شما باید بگویم که هرگز فرصتی نشد که بنشینم و در مورد گذشته و یا آن واقعه صحبت کنیم. من بلافاصله کار گرفتم و بشدت مشغول بودم. چندی بعد با زُز آشنا شدم. با خانواده ام رابطه داشتم ولی همه تغییرات زیادی کرده بودند و ظاهراً هیچکس علاقه ای نداشت به گذشته برگردد. پرسیدم: آیا برای خود شما آن مسائل حل شده و یا هنوز یک مشغولیت آزار دهنده ی فکری و ذهنی است؟ روبرت مکثی کرد و لحظاتی بعد گفت: شاید قبلاً فکر می کردم این موضوع برایم حل شده است ولی بویژه امروز که به گذشته بازگشتم، احساس بدی پیدا کردم. از یادآوری آن صحنه ها و خاطرات کودکی و نوجوانی و بیاد آوردن دروغ ها، خیانت ها و این واقعیت که قمار برای پدرم بیش از خانواده ارزش و اهمیت داشت، عصبانی و دلتنگ شدم. در عین حال از خودم هم عصبانی هستم که شاید برای جبران سالهایی که خانواده را ترک کردم، مجبور شدم با پدرم کار کنم و زندگی خودم را بخطر بیاندازم. گفتم: بنظر می رسد شاید خود را در دام افتاده می بینی. عصبانیت از گذشته و غایب بودن پدرت اعتیاد او به قمار که آنرا خیانت نامیدی و حالا عصبانیت از خودت که چرا به پدرت اعتماد کردی و زندگی و آینده را بخطر انداختی؟ روبرت گفت: فکر می کنم این بهترین تصویر از حالات کنونی من باشد. بله واقعاً در تله ای افتادم که در نهایت بضرر همه بود. شاید مهمترین بخش عصبانیت من مربوط به این است که خواستم شانس دوباره ای به رابطه ام با پدرم بدهم. رُز گفت: با شنیدن صحبت های مختلف که امروز اینجا شد، من فکر می کنم مسائل گذشته و رابطه روبرت با پدرش هنوز حل نشده است. سپس رو به روبرت کرد و گفت: این حس من که تو بدنبال توجه و تأیید پدرت بودی فکر می کنم درست باشد. از من پرسید نظر شما در این مورد چیست؟ گفتم: شاید بهتر باشد از خود روبرت بپرسیم. آیا فکر می کنی نیاز به توجه پدر داری و یا مسائل حل نشده ای هست که باید یا خودت به تنهایی آنرا حل کنی و یا با پدرت در میان بگذاری؟ روبرت گفت: من باید راجع باین موضوع بیشتر فکر کنم، نمی دانم آمادگی داشته باشم که با پدرم صحبت کنم ولی بدون شک خودم باید این موضوع را بنحوی حل کنم. رُز خطاب به روبرت گفت: من احساس می کنم از ابتدای ازدواجمان رابطه ی ما دو نفر تحت الشعاع مسائل خانوادگی تو قرار گرفت. یا خودت و یا در جلسه ای با خانواده ات باید این موضوع حل شود. روبرت گفت: بطور یقین برای آرامش خاطر خودم، رُز و بقیه افراد خانواده یک نشست دوستانه لازم است. شاید اگر دو جلسه ای پیش شما بیائیم و صحبت کنیم بهتر باشد. شما بیطرف هستید. قصد من آزار پدرم نیست بلکه رهایی از دام گذشته و احساسات ضد و نقیض است که دارم. گفتم: شاید بد نباشد قبلاً با آنها صحبت کنید و آنها را آماده کنید که می خواهید با یادآوری گذشته ها آن اتفاقات را کنار بگذارید و روابط حال و آینده را بر اساس اعتماد، محبت و احترام متقابل بگذارید. در عین حال بیاد داشته باشید که بسیاری از این مسائل در درون شما، در فکر و ذهن شما تأثیرات قابل ملاحظه ای دارد. آگاهی از آنچه که در درون می گذرد خود می تواند راه حلی برای مشکلات گذشته و حال باشد. درست است که گذشته از جهات بسیاری در زندگی، حالات و رفتار انسان تأثیر می گذارد ولی حال و آینده در گرو تصمیماتی است که امروز گرفته می شود. آگاهی از گذشته و درک مشکلات به رنج ها و همچنین خوبی های زندگی، بار خاطرات را سبک کرده و انسان را از دام گذشته رها خواهد کرد. شما هر دو امروز به مسائل مهمی پی بردید که بدون شک برای تصمیمات آگاهانه تر در مورد حال و آینده به شما کمک خواهد کرد. روبرت و رُز هر دو لبخندی زدند. رُز گفت: مدتی وقت لازم است که همه این مسائلی را که مطرح شد هضم کنیم. ولی من مطمئن هستم که روزهای بهتری در پیش داریم. روبرت هم حرف رُز را تأیید کرد و پیش از ترک جلسه او را بوسید.
[ شنبه 1390/09/26 ] [ ] [ دکتر ]
|
||
| [ سایت : درمان دات آی آر ] [ کلیه حقوق سایت محفوظ است ] | ||