تبليغاتX
روح و روان

«سعوه» یا گنجشک نوک طلایی، ضعف و ناتوانی خود را بهانه می کند و می گوید با وضعی که من دارم، من در  اولین منزل خواهم مرد پس آغاز سفر چه سودی دارد؟

هدهد پاسخ می دهد: تا به کی میخواهی در پناه این ضعف و ناتوانی جلوی رشد و زورمند شدن خودت را بگیری؟

مرغ دیگری گفت من گناهکارم و کسی که غرق گناه است چگونه لایق قدم نهادن به حضور حقیقت و حضرت سیمرغ است، پس من را ول کنید.

در اینجاهدهد متوجه می شود که مسئله مهم یاس و ناامیدی طرح می شود واو بایداین مشکل را در همین جا نقل کند. لذا می گوید:

جسم تو جزو است و جانت کل کل

خویش را عاجز مکن در عین ظلم

صد هزاران ابر رحمت فوق تو

می ببارد تا فزاید شوق تو

هدهد در اینجا به مسئله مهمی اشاره می کند و آن اینکه وقتی ما وارد عملی می شویم دیگر آن موجود که در کنار نشسته بودیم و به این عمل فکر می کردیم نیستیم. انسان در عمل متحول می شود.

مرغ دیگری به هدهد می گوید من خیلی دمدمی مزاجم و حالم از این لحظه تا لحظه دیگر ثابت نیست، لذا بهتر است اصلا با شما عازم نشوم که می ترسم در میانه پشیمان گردم.

هدهد در پاسخ می گوید: این دمدمی مزاجی  فقط در تو نیست و ما همه اینطوریم.

آنکه می گویی بود در هر کسی

زانکه مرد یک صفت نبود بسی

مرغ دیگر گفت، من نفس پرستم و این سگ وجود من آنقدر قدرتمند است که تردید ندارم مرا از میانه راه باز خواهد گرداند. من قدرت مهار کردن آن را ندارم.

هدهد گفت: راست می گویی. این سگ نفس کارش  این است که در هر دوره  زندگی راه رشد را بر ما ببندد و نگذارد که ما بسوی پادشاه حقیقت حرکت کنیم.  خوارک این سگ نفس ریا و فریب و دروغ است. اگر طعمه اش را قطع کنی ضعیف خواهد شد و آنوقت زور تو بر او می چربد.

 

حکایت گور کن:

گورکنی گفت من هفتاد سال گور می کندم و عاقبت زندگی را می دیدم ،ولی هنوز سگ نفسم دست از دنیا نمی شست زیرا هر بار خودم را گول می زدم که مرگ از آن دیگران است.

ماهمه در حکم نفس کافریم

در درون خویش کافر پروریم

هر که آن سک را به مردی کرد بند

در دوعالم شیر آرد در کمند

مرغ دیگری گفت، شیطان سخت در تعقیب  من است و از فریب و حسادت نمی گذارد من پای به راه حقیقت بگذارم و رستگار گردم، چه کنم زورم به شیطان نمی رسد.

هدهد پاسخ می دهد:

عشوه  ابلیس از تبلیس توست

در تو یک یک آرزو ابلیس توست

اگر زور شیطان بتو  می رسد به این دلیل است که شیطان با وعده و وعیدی  که همان آرزوها و خواست های توست، ترا گول می زند.  اگر تو  آرزویی جز سفر به درگاه حقیقت و ملاقات سیمرغ نداشته باشی، شیطان نمی تواند ترا فریب بدهد.

در اینجا هدهد حکایتی می کند از عیسی مسیح که شبی خشتی زیر سر گذاشته بود  و بخواب رفته، ناگهان دید شیطان دور و برش می چرخد. گفت ابلیس با من چکار داری، من که چیزی از  این دنیا نمیخواهم. شیطان قهقهه ای زد و گفت از اموال من چیزی با  توست که تا  پس ندهی ترا ول نمی کنم.

عیسی مریم به خواب افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود

چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر

دید ابلیس لعین بالای سر

گفت ای ملعون چرا استادهای

گفت خشتم زیر سر بنهاده ای

تو تصرف می کنی در ملک من

خویشتن آورده ای درسلک من

عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد

روی بر خاک، عزم خاک کرد

چون فکند آن نیم خشت،  ابلیس گفت

من کنون رفتم ز پیشت خوش به خفت

 

****

 

مرغ دیگری وقتی قصه ابلیس و آزمندی بشر را شنید گفت، من عاشق طلا و جواهرات هستم و برایم زندگی یعنی فرصتی محدود  بین تولد و مرگ برای گوهراندوزی و ثروت داری.

هدهد گفت: ای بیچاره تومیدانی که بهترین فایده طلا  ساختن «قفل عفت» است و این قفل را از طلا می سازند که زنگ  نزند وبرای محافظت اسب های اصیل بکار می برند که با اسب های وحشی و بی اصل و نسب جفت گیری نکنند.

زر اگر جایی به غایت در خوراست

هم برای قفل فجر استر است

اگر طلا می اندوزی، لااقل قفل عفتی بر هوس های خود بساز که گوهر و اصل و نسب انسانی خودت را از جفت گیری با شیطان و هوس های شیطانی محفوظ کند.

 

حکایت:

مریدی به همراه شیخ از راهی می گذشت و مقداری طلا در کیسه پنهان کرده بود. و از شیخ هم پنهان کرده بود.  اما شیخ می دانست. در راهی که می رفتند بر سر دوراهی قرار  گرفتند. مرید پرسید، شیخ کدام راه، راه درست است؟  شیخ گفت شیطان همراهت را بیانداز، از هر طرف که بروی راه  درست خواهد بود.

ای به زرسیمرغ را بفروخته

دل ز عشق زر چو شمع افروخته

اگر تو حقیقت را به طلا نفروخته بودی و دروغ را به دل خودت جای نمی دادی، داشتن هزاران کیسه زر هم مانع یافتن راه درست  نبود.

ولی کیسه زری که از آغاز راه صدق و درستی را بین تو و من از بین برد، مانع از آن خواهد شد که راه درست را پیدا کنی.

مرغ دیگری گفت: ای هدهد من برای خودم خانه و زندگی و شکوه جلالی دارم و سخت به خانه و خانواده ام دلبستگی دارم و تمام خوشی زندگی من در این است.  چگونه این خانه و خانواده را رها کنم و بسوی تو وسیمرغ بشتابم؟

هدهد  پاسخ داد: ای نادان هرچه که تو به آن دلخوشی، در هر لحظه در تهدید  مرگ و نابودی است و فقط تو از زمان آن بی خبری. سفر به سوی  سلطان حقیقت و جان در این راه گذاشتن تنها فرقی  که با مرگ طبیعی دارد این است که  لااقل در این راه امید دیدار سیمرغ را داری.  اگر مرگ در انتظار انسان نبود، بله حق با تو بود که به آنچه داری بچسبی و رها نکنی.

گر نبودی مرگ را بر خلق دست

لایق افتادی در آن منزل نشست 

حکایت:

پادشاهی قصری ساخت عظیم که در دنیا بی نظیر بود. وقتی کار به پایان رسید از تمام معماران و مهندسان هنرشناسان دعوتی به عمل آورد و گفت که خوب به قصر نگاه کنند و اگر عیب و ایرادی در کار است بر طرف کنند، زیرا  اومایل است قصری بی اشکال و نقص داشته باشد.

معماران و مهندسان و هنرمندان چند روزی در اطراق قصر گشتند و آمدند  و  گفتند ای پادشاه الحق  که قصری بی نظیر و بی بدیل و بی نقص ساخته ای و ما هیچ ایرادی در آن ندیدیم.

زاهدی در آن میانه گفت: پادشاه من سوراخی در این قصر دیدم که تنها اشکال این قصر است و از آنجا نابودی می تواند در این قصر رخنه کند.

پادشاه گفت چرا کس دیگر این سوراخ را ندید؟

زاهد گفت چشم دلشان بسته بود.

ای به شاهی سرفراز

رخنه ای هست، ز عزرائیل باز

چشم از همت گشا و ره ببین

پس قدم در ره نه  و  درگه ببین

پادشاها برای دیدن حقیقت زندگی باید اول چشم باز داشته باشی و سپس به زیبایی خانه نگاه کنی. فناپذیری زندگی مادی راباید همیشه پسش چشم داست.

 

***

 

گفتگوهای بسیار در میان هدهد و مرغان جریان داشت وبالاخره مرغان از هدهد پرسیدند که اگر آنها  بر تمام ضعف های خود بخواهند غالب آیند و راهرو راه حقیقت و مشتاق دیدار سیمرغ در کوه قاف باشند، چه باید بکنند؟

طرح این سئوال خود نشانه ظهور اشتیاق بود و هدهد شادمانه گفت: باید از هفت وادی گذر کنیم و در هر وادی بخشی از ناخالصی های وجود خود را  جای بگذاریم.

مرغان از هدهد سئوال می کنند که این هفت وادی کدامند؟ و هدهد در پاسخ می گوید:

هست وادیِ طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس بی کنار

پس سیم وادی است آنِ معرفت

پس چهارم وادی، استغنا صفت

هست پنجم وادیِ توحید پاک

پس ششم وادی، حیرت صبعناک

هفتمین وادی، فقراست  و فنا

بعد ازین رویِ روش نَبود ترا

در کشش افتی، روش گُم گرددت

گر بوُد یک قطره قلزم گرددت

 

هدهد در بیان وادی طلب می گوید:

چون فرو آیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تعب

جد و جهد اینجات باید سال ها

زآنکه اینجا قلب گردد کارها

طالبان را صبر می باید بسی

طالب صابر نه افتد هر کسی

تا طلب در اندورن ناید پدید

مشک در نافه ز خون ناید پدید

همانگونه که مشاهده می کنید، هدهد، وادی طلب را وادی رها شدن از وابستگی های دست وپا گیر معرفی می کند که تلاش و خلوص از ابزار کار است واز دشواری راه نیز سخن می گوید.  اما وعده می کند  که دراین وادی قلب دگرگونه می شود.  یعنی خواسته ها جابجا می شوند، انرژی روانی ما خرج امور دیگری می شود و ما طالب هیچ چیز دیگری نیستیم جز وصال حقیقت و رسیدن به حضور سیمرغ که سمبلی از ظهور خویشتن واقعی ماست

[ شنبه 1390/06/19 ] [ ] [ دکتر ]
درباره وبلاگ

در این سایت مقالات مفید در زمینه روانشناسی از اساتید بنام همچون خانم دکتر نهضت فرهودی برای استفاده شما قرار میگیرد
امکانات وب