تبليغاتX
روح و روان

گام نخست موازنه سازی بین مفهوم سلامتی و بیماری در روانشناسی غرب و عرفان ایرانی است.  بخصوص آگاه سازی آن دوستان که بدلیل عدم آشنایی با مفاهیم عمیق روانشناسی ممکن است چنین برداشت کنند، که فرهنگ ایرانی یک فرهنگ خود آزار و خود تخریب است و خوددوستی و مراقبت از «خویشتن» را مذموم می داند و نکوهش می کند و به انسانها می آموزد که در راه رسیدگی و مهر طلبی دیگران، خود را فدا کنند  که این از ریشه امن باورها، تار عنکبوت آبرو داری و آبرو هراسی و مفهوم ظاهر و باطن شکل گرفته است.

 

در نگاهی دقیق تر به عرفان که عمیق ترین لایه اندیشه ورزی است و خود در عمل و در تئوری با لایه های سطحی فرهنگ مبارزه کرده است، مسئله «خوددوستی» و خودپذیری و خویشتن پروری های سالم، هم شناسایی و هم آموزش داده می شود.  و اینگونه خودسازی و خود دوستی های «خوش خیم» در مکاتب  روانشناسی غربی فقط در مکتب روانشناسی انسانگرا، طرح و ترغیب شده است. 

 

در حالیکه دیگر مکاتب روانشناسی غرب که تاکید بر «اهمیت فرد» و فردیت گرایی و خود دوستی های «بدخیم» دارند، نوعی خود شیفتگی جمعی را دامن می زنند و همانگونه که در بسیاری از نوشته های قبلی اشاره کرده ام، انسان خود شیفته، خود دوست نیست، بلکه آنقدر از خودش بیزار است که به تصویری ایده آلی از خود دلبسته و عمری انرژی روانی خود را صرف پرورش، نگهداری، و پاسبانی این تصویر می کند و در این میانه، ابتدا ارتباط با خویشتن واقعی خود را و سپس ارتباط با انسانهای دیگر را از دست می دهد.  و آنوقت «خود شیفته»، در اوج موفقیت و محبوبیت از اصیل ترین ریشه حیات یعنی عشق و ارتباط، محروم می شود و در این محرومیت او از افسردگی «تنها ماندگی و وانهادگی» از یکسو رنج می برد و رنج دیگر او اضطراب و تشویش از دست رفتن تصویری است که او از خود ساخته و با آن تحسین بدست آورده و خلاصه بقول مولای روم، انسانی که 

 

بصورت کمتر است از نیم ذره 

ولی از روی عشق ز عالم فزون است

 

هر روز از عمرش از درون تهی تر و کوچک تر می شود.  بعبارت دیگر،عرفان  در  نگاه عمیق تر به انسان، مروج و مشوق آنگونه خود دوستی هاست که ارتباطات انسان را با دنیای اطراف و با هستی بالا ببرد و موجب تنهایی دل آدمی نشود.  برای درک این مسئله باید دو نوع خود دوستی را روبروی هم ببینیم:  

خود دوستی های خور محور که من آنرا خود پرستی بدخیم نام گذاشته ام و موجب تکروی، تکبر، انحصار طلبی، کنترل و تصویر سازی می شود و دل آدمی را به تنهایی و اضطراب و افسردگی می کشاند و نوع دوم خود دوستی های خوش خیم و واقعی که موانع موجود در سر راه عشق و وابستگی به انسانهای دیگر و پیوستن به هستی را ذوب  کرده و هدیه عشق را به پوینده راه تقدیم می کند.

 

این عشق با جاذبه های جنسی موقت و خودخواهانه فرق دارد و اصولا از جنس ایثار است و با معامله و حساب کشی و کاسبکاری های عاشقانه فرق دارد.

اینگونه خود «دوستی ها» در عرفان و از جمله عرفان ایرانی هم شناسایی شده و هم آموزش داده می شود.  اگر روانشناسی غرب که «فروید» بنیان گزار رسمی و سنتی آن بود، نظر بر «بیماری» و رفع بیماری دارد، عرفان شرق نظر بر «بیداری» و آموزش «بیداری» دارد و بر این باور است که دلی که بیدار نباشد بیمار خواهد شد و جز از طریق بیداری هم درمان نمی پذیرد.  با این مقدمه نسبتاً طولانی ولی ضروری به بحث در مورد «منطق الطیر» عطار و یا کنفرانس مرغان را ادامه می دهیم.

 

در نوشتار پیشین به روانشناسی جزء نگر و روانشناسی انسانگرا که از دیدی کلی تر به مطالعه انسان پرداخته است اشاره ای کردیم. برای اینکه انسان در تضاد دائمی بین گرایش های قهقرایی که او را به ریشه های غریزی و حیوانی خود می کشاند و نیاز های پیشرو که نیروی تعقل، عشق و اختیار و آزادی او را به چالش وامیدارد، راه پیشرو یا پیشتاز را راه انسان بسوی کمال خواندیم و گفتیم وقتی باین نقطه برسیم، عرفان ایرانی چه از طریق مفاهیم انتزاعی و چه از شیوه سیر و سلوک و چگونگی رسیدن به این کمال گفتنی های بسیاری دارد.

لذا امروز وقت آن رسیده که یکی از معروفترین آثار عرفانی سرزمین مان را از نگاه و قلم یک غیر ادیب و یک روانشناس، که سواد و بضاعت چندانی هم در ادبیات عرفانی ندارد، ولی پیوسته از وجود استادان آگاه برخوردار بوده، با دوربین و لنز روانشناسی، بازبینی کنیم.

اولاً همانطور که ماه قبل هم اشاره کردم منطق الطیر عطار را در انگلیسی «کنفرانس مرغان» لقب داده اند.  در این کتاب عطار شخصیت های مختلف را در قالب و چهره مرغان مختلف ارائه می کند، این ارائه و تقسیم بندی نوعی از تیپ شناسی رمز گونه است.

مرغان هر کدام بخشی از وجود «انسان کهتر» را ارائه می کنند و نماینده بخش تعالی نیافته از وجود انسان هستند.

 

شخصیت اول:

هدهد یا دلیر راه، راهبر معنوی و مرغی است که «دیده بینا» دارد.  این مرغ پرنده ای است که چون دیو وجودش را مهار کرده، خود را رازدار سلیمان نبی می داند و با چشم بینا و نظر گنجایی که دارد، جای آب را در بیابان ها می شناسد و مرغان تشنه را راهبری می کند.

مرغان دیگر عبارتند از: 

موسیچه: یا Dave که نوعی کبوتر است، سخت گرفتار نفس و مغرور.

طوطی: که به حیات اخروی می اندیشد و سخت در طمع بهشت است.

کبک: طلا دوست و مال اندوز است و در کوه و کمر دنبال طلاست.

باز: تیز چشم است و تیز خشم و سخت به کنترل دیگران علاقمند است. برای همین هم بسیار جاه طلب و بلند پرواز است.

دراج: نفس قدرتمند دارد و اگر به نفس خود مسلط شود، تاج عشق بر سرش خواهند گذاشت.

بلبل یا عندلیب: عاشق پیشه ای است هوس باز و از درد عشق می گریزد. وسیله دلربایی او لحن داودی و نغمه خوشی است که دارد.

طاووس: خود پرست است و خود میل.  مارهفت سر غرور بصورت هفت رنگ پر و بال او را آراسته، اگر متواضع شود به اسرار هستی دست می یابد.

قرقاول «تذرو» مثل یوسف خوبرو در چاه نفس گرفتار است و اگر از چاه نفس بیرون بیابد عزیز مصر می شود (خویشتن واقعی اش گرفتار تصور است).

قمری: سرگشته ما و منی است مثل زنون پیامبر است که در دل ماهی حبس شده.

فاخته: گرفتار دام بی وفائی است.

شاهین و کرکس: در هوس مردار خواری دنیوی است و در همین هوس می زید و می میرد.  تشنه دنیا و خوانخوار است، حیات را تجربه نمی کند و از هر دو دنیا محروم است.

همای:  «هما» مرغی است که ظرفیت پذیرش هدایای خداوندی به او داده شده و چنانچه به هیچ کدام دل نبندد و باین هدایا چسبندگی پیدا نکند صاحب نظر خواهد شد و مانند هدهد وقتی لغات را از آن خود می داند فرعون را به رهبری برگزیده.

دراج: نماینده دیو و ابلیس است.  ابلیس از جسم او برای تجلی بهره می جوید.

بوتیمار: غم خور و افسرده در کنار دریا، نگران از خشک شدن دریاست.  «بیهوده غم خوار ابدی» که توکل را نمی شناسد.

بط: «مرغابی» گرفتار وسواس و پاکیزگی است و دیگران را نجس می پندارد به پرهیزکاری خود مغرور است و گرفتار نوعی «وسواس» است.

جغد: یا «بوف» خرابه ها را آسایشگاه خود کرده و از شور آبادانی و خوشی گریزان است.  

پس از معرفی کاراکترهای نمایش نامه «مرغان» حالا به شرح مختصری از موضوع نمایشنامه باید بپردازیم:

 

گروهی از مرغان کنفرانس می کنند و هر مرغ نماینده هزاران مرغ از نوع خود است.  مرغان می گویند هر سرزمینی پادشاهی دارد، چرا ما مرغان را پادشاهی نیست؟ باید فکری کنیم و برای خودمان پادشاهی تعیین کنیم که به رتق و فتق امور پردازد و برای جامعه مرغان نظم بیاورد.

 

هدهد آشفته دل در میان جمعیت مرغان آغاز بی قراری می کند.او که جامه ای از طریقت و راه شناسی بر تن و تاجی از حقیقت بر سر داشت و بدی و نیکی را می شناخت، گفت من پیام آور شما هستم و بدون هیچ شک و تردید از قسمت های مختلف هستی آگاهم و می دانم کدام مرغ لایق پادشاهی ماست.  از اینکه همگی می دانید دائم به یاد و ذکر خداوندم عجیب نیست که صاحب اسرار حق باشم.  من پیوسته از مردم و وسوسه های آنها آزادم و لذا در خدمت حقیقت بوده و هستم و من پادشاه هستی را می شناسم ولی به تنهایی نمی توانم به حضور او برسم و رفیق راه می خواهم. اگر با من همراه شوید پشت کوه قاف پادشاهی داریم که لایق راهبری ماست، ولی برای دیدار او باید از هفت وادی گذر کنیم و با حضرت حقیقتش یکی بشویم.  نام این پادشاه «سیمرغ» است. 

 

هدهد ادامه می دهد اگر جان نداریم که زندگی پوچ است و زندگی پوچ پادشاه و راهبر نمی خواهد و اگر جان داریم دیگر پادشاهی جز جانان نباید گزید.  راه جانان راه کمال است.  راه کمال دور است، سخت است و پر از رنج و جانفشانی است.  «دست باید شست از دنیا مردوار» و باید در عمل نوعی فنا را که عین بقاء است برگزید. جانان ما آن سیمرغ است که دنیا از او رنگ و بو گرفته.

 

حرفهای هدهد در توصیف سیمرغ شور و شوقی در جان مرغان انداخت و مرغان ابتدا همگی براه افتادند.  ولی از جایی که راه سلوک دور بود، کم کم شور و شوق مرغان فروکش کرد و مرغان بهانه جویی آغاز کردند.  

 

بلبل گفت:من عاشقم و عاشق پیشه، وقتی که عشق زبانم را می گشاید هر هوشیاری از نوای من مست می شود، و وقتی معشوق را نمی بینم نوای من خاموش و نطق من کور می شود و چون معشوق ابدی من گل رعناست دیگر چیز را طلب کردن غیر از او بی معناست دلیلی نیست که من همراه شما باشم.

 

بلبل که به جمال گل دلی خوش دارد، چه کاری به سیمرغ و دشواری راه رسیدن به او دارد.  هدهد در پاسخ بلبل گفت:

 

ای بلبل تو گرفتار صورت و شیفته جمال گلی، 

«عشق چیزی کان زوال آرد پدید

کاروان را   ز ان ملال آرد پدید»

«خنده گل گر چه در کارت فکند

روز و شب در ناله زارت فکند»

 

در اینجا هدهد حکایتی آورد برای روشنگری بلبل: 

پادشاهی دختری بسیار زیبا و دردانه داشت. هر کس که او را می دید عقل از سر می پرید.  روزی درویش شوریده ای از آن جان گذر می کرد. درویش قرص نانی را که نانوا بر او عنایت کرده بود در دست می برد، وقتی چشم درویش به شاهزاده خانم افتاد نان از دستش بزمین افتاد و نگاه خیره اش ماهرو را دنبال کرد.  دخترک بر او نگاهی خیره کرد و قهقه ای سر داد.  درویش از شوق این خنده بر زمین افتاد و هوش و نان هر دو یکجا باخت.  هفت سال بیمار این عشق بود و پشت قصر شاهزاده همدم سگان ولگرد و مستان نیمه شب بود.  بالاخره نگهبان های قصر قصد جان او کردند و دختر از سر رحم پیش او آمد و گفت پدرم قصد جان تو کرده و دستور قتل ترا ممکن است بدهد.  زودتر از اینجا برو.  گدا گفت من از جان نمی ترسم، ولی یک سئوال از تو دارم، اگر من اینقدر پست و به مقدارم، پس چرا تو آنروز با چنان شوری بمن خندیدی.  دخترک گفت خنده من از بدبختی و بی هنری و بی مقداری تو بود،  نه از سر لطف و تحسین و تو سالیان دراز عمرت و سلامت نفست را در راه یک خیال خام نهادی؟

هدهد حکایت خود را پایان برد و بلبل را به حال خود رها کرد.  پس از بلبل، نوبت عذر و بهانه آوردن طوطی رسید.

طوطی به هدهد گفت:

من که خود «خضر» مرغانم و خداوند سبز قبایم کرده، امید آن دارم که «خضر نبی» چشمه آب حیات را بمن نشان بدهد و جاودانی از آن من شود. پس رنج سفر من برای دیدار سیمرغ بی فایده است. 

 

جواب هدهد به طوطی:

تو طالب حیات جاودانه ای، چون جان دوستی نه دوستدار جانان. تو خودت را می خواهی نه بالاتر از خودت را و از فرط طمع و خود خواهی به نعمت عمر جاویدان قناعت می کنی و از درد زنده مانی بدون زندگانی در جوار جانان، بی خبری، تو مغز نداری و همه پوستی و لذت جان دادن در راه جانان که کلید زندگی و بیداری دل است، نمی دانی و نمی شناسی.

 

حکایت هدهد به طوطی:خضر نبی به دیوانه ای عالی مقام (که در اینجا دیوانه یعنی از عقل جزئی رسته و به هوشیاری رسیده) رسید و پرسید می خواهی همراه ابدی من باشی و از چشمه آب حیات ابدی بنوشی؟

دیوانه روشن بین پاسخ داد: کار من در جهان گذشتن از جان است و تو فقط بیم جان داری.  و به بقاء صوری قانع.  

 

نوبت به بهانه جویی طاووس رسید و گفت:

من مرغ ساکن بهشت بودم و بزمین آمدم و حالا هم اگر فقط دست مرا به دربان بهشت یا نگهبان باغ رضوان برسانند من به هدفم رسیدم و از تمام نعمات ابدی بهشت برخوردار خواهم بود. پس من کاری به سیمرغ و رنج راه رسیدن به او ندارم آنچه از من گرفته شده بمن پس بدهید برای من کافی است.

 

جواب هدهد به طاووس:

ای بیچاره طمعکار، تو به خانه خدا و نعمات آن قانعی، ولی نزدیکی به «خانه ی خدا» را نمی خواهی؟خلد پر هوس خانه نفس توست.  خانه دل معبد صدق و ارتباط بی وساطه است و تنها در آنجاست که بالاترین نعمت یعنی «وصل» حاصل می شود.

 

حضرت حق است دریای عظیم 

قطره ی جزو است خبات و نعیم.

قطره باشد هر که را دریا بود

هر چه جز دریا بود سودا بود

چون به دریا میتوانی راه یافت

سوی یک شبنم چرا باید شتافت.

هر که کل شد جزو را با او چکار

وآنکه جان شد عضو را با او چکار

گر تو هستی مرد کل، کل بین، 

کل طلب، کل باش، کلی را ببین.

 

اعتراض و بهانه بط (مرغابی) که نماینده زهد و طهارت و تقوی است، 

بط به هدهد گفت: من به پاکیزگی و تقوی خودم مغرورم، در دنیا از من پاکیزه تر نیست، هر لحظه غسل می کنم و تن از آلودگی پاکیزه، من نماینده تقوی در جهانم.  من سجاده و آب دارم من هر روز از آب نمی توانم فاصله بگیرم، من چگونه از وادی های هفت گانه گذر کنم.  و تازه وقتی به سیمرغ برسم، چه چیزی بیشتر از آنچه تا کنون می کنم و چه جایگاهی رفیع تر از اینجا که هستم بمن عطا خواهد شد.

 

پاسخ هدهد به «بط»: ای مرغ بیچاره که به آب و پاکی و نظافت و تقوی دلخوشی، در میان آب به خواب غفلت رفته ای آب ترا برده، اگر آب قادر است ناپاکی و کثافت را چاره، شاید کثافتی درون زاد ترا به آب وابسته کرده.  فکری اساسی برای آن ناپاکی ابدی باید کرد.

[ چهارشنبه 1390/06/02 ] [ ] [ دکتر ]
درباره وبلاگ

در این سایت مقالات مفید در زمینه روانشناسی از اساتید بنام همچون خانم دکتر نهضت فرهودی برای استفاده شما قرار میگیرد
امکانات وب