|
روح و روان مقالات روانشناسی
| ||
|
تردیدی ندارم که مبحثی با این ظرافت از بنیه ی علمی من بیرون است، ولی سخن می
گشایم تا اساتید فن با نقد و قلم فرسائی عالمانه، موجب حضور فعال مبحث اخلاق در
جامعه ی بحران زده امروزی ما باشند. اگرچه صحبت درباره ی بحران اقتصادی بسیار
هیجان انگیز و توجه گیر است، ولی بحران اخلاقی و بحران روابط انسانی، هم پیامدهای
سنگین تری به دنبال دارد و هم ریشه ی فساد و بحرانهای اقتصادی جهان امروز
ماست. اخلاق از دید «ارسطو» که بیشترین نفوذ را در غرب و حتی در ایران داشته است به دو قوه ی نظریه و قوه ی عملیه در روح انسان مربوط می شود. او اعتقاد دارد هر دو قوا می توانند به حد افراط برسند یا به تفریط بیانجامند که هر کدام گونه ای از رفتار را در انسان سبب می شود. و اخلاقی ترین رفتار به تعادل در آمدن این قواست. چکیده ی نظر او را چنین ارائه می کنم: قوه ی عملیه در انسان به دو قوای شهویه و قوای غضبیه تبدیل می شود. قوای شهویه هدفش کسب لذت است که اگر این لذت طلبی به افراط برود (َشره) یا وَلع کور به وجود می آید. سیری ناپذیری لذت طلبی نوعی انحطاط اخلاقی را سبب می شود. اگر قوای شهویه به تفریط برود سبب (خمود) یا سردی و انجماد می گردد. اما تعادل در قوای شهویه سبب فرم گیری (عفت) می شود که از فضیلت های اخلاقی است. در مورد قوای غضبیه که هدفش دفع رنج و حراست از خویشتن است، نیز افراط و تفریط و تعادل مطرح است. اگر قوای غضبیه به افراط برود، موجب قلدری و تهاجم می شود. اگر به تفریط برود موجب بزدلی و ترس می گردد. اما تعادل در قوه غضبیه منجر به شجاعت می شود که یک فضیلت اخلاقی است. در مورد قوه ی نظریه نیز اگر به سمت افراط برود (جُربزت) یا زرنگی زیاد و گوی سبقت از همگان بردن بهر قیمت بوجود می آید. (مانند تقلب در انتخابات توسط احمدی نژاد). این قوا اگر به تفریط کشیده شوند موجب (بَلهَ) یا حماقت و هالو مآبی خواهند شد. در حالی که تعادل در این قوه ی نظریه حکمت یا بینش درون یا خردمندی را ایجاد می کند. برای راحتی درک خواننده ی عزیز، من این مطالب را بصورت دیاگرام در می آورم که بهتر در ذهن بماند. این وعده ای است که به دانشجویان کلاس اخلاق در دانشگاه «یو سی آی» داده ام، چه بهتر که برای همگان باشد. همان گونه که از این دیاگرام نیز بر می آید، ارسطو سه فضیلت را مبنای اخلاق قرار می دهد که عبارتست از عفت، شجاعت و حکمت و ظهور و تولد هر کدام را در متعادل سازی قوای شهویه و غضبیه از نیروهای عملی و تعادل در قوای نظری می داند. در اینجاست که نگارنده تمایل دارد، بحث اخلاق را به بلوغ عاطفی و تعادل بکشاند و باز با دست اندازی در یافته های نوین عصب شناسی رفتار، به این موضوع اشاره کند که مغز انسانی ما که در حدود 100 بیلیون سلول مغزی در نقاط مختلف آن مسئول واکنش های ما به پدیده ی زندگانی هستند، بیشترین تفاوت را با دیگر موجودات حتی میمون های نزدیک به آدم، در قسمت مغز پیشانی یا P.F.C. دارد. باز در شماره قبل هم اشاره کردم که مغز پیشانی مسئولیت های 9 گانه ای را در مغز به عهده دارد که چند وظیفه ی اخص آن در رابطه با موضوع اخلاق عبارتست از داشتن ارتباط حسی و عاطفی با دیگر انسانها. به عبارت دیگر اخلاق یعنی اصولی که روایط ما با دیگران و تأثیری که بر آنها می گذاریم را ارزیابی می کند. این جمله از «نلسون ماندلا » است که می گوید: «انسانها آنچه را که ما گفته یا کرده ایم می توانند فراموش کنند، ولی حسی را که در آنها بوجود آورده ایم هرگز فراموش نمی کنند.» و به این ترتیب نقش تهی شدن از خود و فضا دادن به دیگران زیربنای احساسی است که ما در دیگران بوجود می آوریم. و از اینجاست که جای تردید باقی نمی ماند که برای وصلت عاطفی و برای رعایت اخلاق ارتباطی باید از خود شیفتگی و خودمحوری و خودمداری فاصله گرفت و از خود تهی شد تا راهی و جایی برای دوست در دل و ذهن گشاده شود. اگر این چند جمله را بخواهیم در مقابل مفاهیم و یافتهای علمی و روانشناسی روز قرار بدهیم باید بگوییم رفتار اخلاقی در ارتباط با انسان دیگر بر اصل همدلی، توجه و احترام، آزادی، پختگی عاطفی و حساسیت به نیازهای طرف دیگر رابطه بنا می گردد و البته هر عاملی که رابطه را مخدوش می کند، از جمله تکبر و خود برتر بینی، شقاوت و خشونت، ظلم و بی انصافی، و...قادر است از یکسو ارتباط را بر هم زند و از دیگر سو رشد و تکامل معنوی فرد را متوقف کند. جای تعجب نیست اگر امروزه علم عصب شناسی رفتار، این راز مهم را برای ما فاش می کند که هم تجربه ی اخلاقی و هم تجربه ی «هم حسی» یا هر دو از عملکرد های مغز پیشانی یا است. به عبارت دیگر اگر وجه تمایز انسان در رده ی تکامل دستگاه عصبی با حیوانات دیگر بالا رفتن نسبت مغز پیشانی (که در انسان 33٪ مغز) و در شمپانزه های با هوش فقط 11٪ وزن مغز را تشکیل می دهد. آنچه ما را انسان کرده و از بقیه موجودات متفاوت، در مغز پیشانی رخ می دهد. و از جمله ی عمل کردهای مغز پیشانی تنظیم تعادل و هم آهنگی در حرکات، تنظیم عواطف-آگاهی به خویشتن-همحسی با دیگران-تجربیات معنوی و - قدرت تجزیه و تحلیل-کاربُرد منطق در حل مسائل و... شاید بهترین تلاقی و ارتباط نظری و تئوریک را در نظریه ی سلسله مراتب نیازهای «آبراهام مزلو» و «اریک فرام » در کتاب «جامعه ی سالم» بتوان جستجو کرد. وقتی «مازلو» به عنوان یک روانشناس انسان گرا، انسان را موجودی می بینید که بوسیله ی سلسله مراتب نیازهای درونی و عمیق و طبیعی خود برانگیخته می شود و پایه ای ترین این نیازها، نیازهای فیزیولوژیک است. ولی بر آورده شدن این نیازها فقط راه را برای ظهور نیازهای مراتب بالاتر باز میکند. و به این دلیل است که رشد و تکامل انسانی، محتاج داشتن حداقل زندگی است. همینطور «اریک فرام» با برداشتی متفاوت از نظر «مارکس» به انسان، انسان را دارای طرحی و لوح نوعی و بشری می بیند که اگر ستم و خشونت و احتیاج و وحشت و زور او را از این طرح اخراج نکند، به رشد و تحول خود در همه زمینه ها، از جمله اخلاق و بشر دوستی ادامه می دهد. شاید با این جمله این بخش را به پایان ببرم که اخلاق یقیناً یک پدیده ی تکاملی مغز در نوع انسان و یک تجربه ی عملی در طول زندگی و شرایط زندگی اوست که آگاه بودن او را از جهان، نقش و وظیفه او در این جهان و راه رستگاری را رقم می زند. در پایان به این نکته نیز باید اشاره کنم که بحران اخلاقی زمانه ما، افراط گرائی در لذت طلبی و اشتباه گرفتن تهاجم و قلدری بجای شجاعت و نداشتن خردمندی فردی و جمعی است که خانواده ی بشری ما را قربانی انگیزه های فردی ما می کند و این غیبت، عفت و شجاعت و حکمت ارسطويی است که جدی ترین بحران های فردی و جمعی را در خانواده بشری ما ایجاد کرده است. اگر عملکرد سلامت مغز یعنی ایجاد تعادل در واکنش های عاطفی-رفتاری و اگر انسانی ترین بخش مغز یعنی PFC بزرگ ترین وظیفه اش رسیدن به تعادل رفتاری است، جای تعجب نیست که ارسطو تعادل در قوای عملی و نظری را شرط ظهور اخلاق در انسان بداند. [ شنبه 1390/05/15 ] [ ] [ دکتر ]
|
||
| [ سایت : درمان دات آی آر ] [ کلیه حقوق سایت محفوظ است ] | ||