|
روح و روان مقالات روانشناسی
| ||
|
سیستم های وابستگی اضطرابی و ترس در هم تنیده اند. کودک ترسیده، رفتار وابستگی اش
افزایش می یابد و این نتیجه ی افزایش هورمون ترس در مغز است. هورمون ترس یا "
کورتیزون " بالا، انسان را در حالت دفاعی و واکنشی میبرد که انرژی روانی موجود را
صرف روبروئی با خطر و بحران می کند. چه خطر واقعی و برونی باشد یا خیالی و درونی.
پاره ای از مردم شناسان، این ترس را عامل اجتماعی انسان و زیست گروهی او می دانند.
ولی هر چقدر در شرایط بحرانی این پدیده مفید باشد در شرایط غیربحرانی مانع رشد سالم
و احساس و تجربه ی «مائی»میباشد. خطر دوم تنیدگی بسیار سیستم وابستگی و ترس، طولانی کردن مدت وابستگی و چسبندگی عصبی و جلوگیری از ورود به دوران همبستگی و وصال عاطفی است که نیاز بسیاری به استقلال وتفرد دارد. کودک وابسته مادر، میل به استقلال طلبی و فردیت خودرا از ترس از دست دادن مادر، در درون خود سرکوب می کند. مگر اینکه مجوز این مرحله از رشد توسط مادر نیز تأیید بشود ایجاد همبستگی و تجربه «مائی و حیات بخش»و با فاصله ی مطلوب ظهور حیات بر روی زمین همان توان جدائی و پذیرش «دوبودی» مادر و کودک است که به تولد روانی کودک انسان و به تدریج به بلوغ عاطفی روانی او منجر می شود. مقاومت در برابر این ضرورت رشد چسبندگی ای کودک واره را تداوم می بخشد و دراین دوران وصال عاطفی غیرممکن می گردد، زیرا دو موجود مستقل که از یکدیگر جدا ولی هم حس و دلبسته ی دیگری باشند وجود خارجی ندارد و یک هیأت روانی خودشیفته و محتاج در اندیشه ی رضامندی و متوقع از دیگری نیازهای خودرا می طلبد. اینکه «آن حالت»چگونه تجربه می شود و «تجربه مائی» چیست بیشتر مبحثی روانشناختی است که از عصب شناسی رفتار بیرون آمده است و حتما" در ماههای آینده به تفصیل شرح خواهم داد. اما برای خواننده عجول و کم حوصله، در چند جمله خلاصه میکنم که "تجربه مائی " آن حالتی از وحدت حسی و عاطفی بین دو انسان است که چنان موج مشترک حسی – عاطفی را تولید می کند که از نشانه ها و عوارض آن، حالی خوش است که احساس تنهائی را درما از بین می برد و اگر حس ما ناخوش و بدحال باشد، از غم و اندوه ما می کاهد. این پدیده ی افزایش خوشی در خوشی و کاهش از درد، در دردمندی از نتایج یک وصلت عاطفی را که در بزرگسالی تجربه ی عاشقانه نیز خوانده می شود دنبال می کنم و ابتدا به تفسیر قصه زال و سیمرغ از شاهنامه فردوسی می پردازم که قصه ای سمبلیک از وصلت عاطفی است. چرا قصه زال و سیمرغ از شاهنامه ی فردوسی را در مبحث وصلت های عاطفی و بخصوص در بخش تنیدگی های دو سیستم دلبستگی های اضطراری و ناامن با سیستم ترس مطرح می کنم. گهگاه وقتی در مبحث علمی به ادبیات و اسطوره میآویزیم تا نکته ای را روشن کنیم. علم گرایان غیرعالم و خشکه سر، این شیوره را غیرعلمی قلمداد میکنند و چنین می پندارند که پدیده های مختلف روان انسان، اگر به انــدازه گیری های عــلوم مادی تبدیل نشود، حتما" بی اعتبــاراست. جالب اینــکه گاه «چنین گنده گوئی ها» از سوی «شبه روانشناسانی»صورت می گیرد، که فراموش کرده اند، «فروید» پدر روانکاوی و روانشناسی علمی، هنرش دراین بود که مبحث «ناخود آگاه »و نقش آنرا در رفتارهای انسانی مطرح کرد. او گفت اگر وجود انسان را به کوه یخ شناوری تشبیه کنیم که فقط بخش کوچک قله ی آن از آب بیرون باشد، میتوانیم این بخش را خودآگاه و بخش عظیم زیر آب را ناخودآگاه، بنامیم. همکار او یونک با استفاده ازاین مقدمه بحث ناخودآگاه را به دو بخش فردی و قومی تبدیل کرد و سپس از کهن الگوهای قومی و جمعی و نقش آن در سامان بخشیدن رفتارهای جمعی یک قوم، صحبت کرد. لذا من که فردوسی را پیر خرد سرزمین ایران میدانم و شاهنامه فردوسی را یک آئینه شفاف از روان جمعی خودمان، به قصه های شاهنامه اهمیت بسیار داده ام و از این افسانه ها در تحلیل روان ملی، بهره ها گرفته ام. زیرا رسوبات تاریخی روان ما در افسانه ها و قصه های عامیانه ی ما به خوبی دیده می شود. برای آن دسته از خوانندگانی که با شاهنامه ی فردوسی آشنائی چندانی ندارند قصه سام و زال و سیمرغ را خلاصه می کنم تا ارتباط آن با وصلت های عاطفی روشن گردد. سام پهلوان خوشنام ایران زمین به میانسالی رسیده و هنوز فرزندی ندارد و ازاین بابت سخت دل ناخوش است. همسر او بالاخره بارور می شود و پس از نه ماه فرزندی بدنیا میآورد. فرزند پسری است درشت جثه و دارای فره ایزدی اما سفید مو و سفید ابرو و سفید مژگان. زنان و اطرافیان مادر، با دیدن این نوزاد متفاوت که گوئی پیر به دنیا آمده است، با ترس و تشویش نوزاد را به دامن مادر می سپارند و مادر خداوند را ستایش می کند. ولی به زنان میگوید که از واکنش سام با نوزاد هراسناک است. زنی داوطلب می شود که خبر تولد را به سام بدهد و وقتی او طلب دیدار نوزاد را می کند، زن با احتیاط نوزاد را در دامن پدر می گذارد. پدر با وحشت کودک نوزاد را طرد می کند. اورا شیطان می نامد و از سواران خود می خواهد که اورا در پتویی پیچیده و در دامن کوه قاف بگذارند تا خوراک وحوش شود. زنان خدمت گذار به او التماس می کنند که از تصمیم خود منصرف گردد و کودک را به دایه ای بسپرند، ولی سام خشمگین می گوید که او یک کودک عادی نیست و شیطان است و شوم و بدخبراست. سپاهیان کودک را می برند و چنان می کنند که سام خواسته. نوزاد پیچیده در پتوئی در دامنه کوه قاف رها می شود تا خوراک حیوانات وحشی گردد. روزگار سرنوشت دیگری را برای زال یا نوزاد سپید موی رقم زده است. سیمرغ که در ادبیات اسطوره ای ما مرغ خرد و آئینه جمال حقیقت است، در بدست آوردن طعمه ای برای جوجه کان خود در پرواز و گردش است، که ناگهان صدائی به گوشش می خورد که تاکنون نشنیده است و این تفاوت و تازگی سبب میشود که به سمت صدا میآید و نوزاد در قنداق پیچیده را که موجودی عجیب و نوظهور به نظرش میآید در دامنه ی کوه پیدا می کند. در اطرافش چرخی می زند و تصمیم می گیرد که این طعمه بزرگ را به لانه ببرد. نوزاد را در میان چنگال خود گرفته به سمت قله پرواز می کند. در میانه ی راه نوزاد گریه می کند و سیمرغ به چشمان او خیره می شود و ترس درد را در چشمان این موجود غریبه، احساس می کند و مجذوب این تجربه تازه می گردد. وقتی به لانه می رسند، بجای دریدن و طعمه کردن او، تصمیم به حفاظت و آرامش او می گیرد و به پرستاری و پرورش او مانند بقیه جوجــه های خـود می پردازد و از شـیر خود و نرم ترین بخش آنچه شــکار کرده و میکند، بـــه زال می خوراند و اورا بزرگ می کند. زال به جوانی قدرتمند و نام آور زمانه تبدیل می شود و وقتی خبر به سام می رسد که پهلوانی سفید مو در دامنه کوه قاف در شجاعت مانند ندارد. سام میداند که این پهلوان همان نوزاد اوست. و او که پیر و فرسوده شده، سپاهی میفرستد تا زال را به شهر بیآورند. وقتی سپاه به زال می رسند، او از رفتن سر باز میزند ولی سیمرغ این سمبل خرد به او میگوید که او باید پدر خودرا ببخشد و برای سربلندی سرزمین ایران به خدمت در رکاب پدر، تن در دهد. این زال همان پدر رستم است. آنچه دراین قصه جالب توجه است اینکه، ما معمولا در وصلت های عاطفی دنبال رویاهای خودمان هستیم و چیزی متفاوت از آنچه انتظار داریم را لایق ارتباط و عطوفت نمیدانیم و آنقدر دلباخته یافتن گمشده ی خیالی خودمان هستیم که به وجودی متفاوت حتی شانس نزدیکی و آشنائی نمیدهیم. اولین دلیل این مسئله اینست که چیز متفاوت از تصور ما، سیستم ترس را در مغز ما فعال میکند. حالا حتی اگر علت این ترس موضوع خیالی باشد، مانند شیطانی انگاشتن کودک سفید مو. ترس فعالیت مغزی ما را به واکنش های هیجانی و مغز حیوانی که فقط مسئول تنازع بقاست تقلیل میدهد و مغزانسانی ما که مسئول هم حسی و تازه خواهی و کشف است دخالتی در رفتارهای ما ندارد. برخلاف سام پهلوان، سیمرغ سمبل خرد از تفاوت نمی هراسد، بلکه در صدد کشف در میآید. با دقت بر احوال نوزاد از طریق وصلت عاطفی، درد کودک را احساس می کند و از طریق هم دلی و هم حسی در صدد آرامش او بر میآید. همه چیز مربوط به کودک است و نه خود سیمرغ، او سخاوت مندانه در، درد زدائی از این نوزاد گام برمیدارد. بی دریغ می بخشد و چیزی جز رشد و بلوغ نوزاد طلب نمی کند. وحشت از تفاوت، سقوط به سیستم ترس و دفاع، خودخواهانه توقعات خودرا دنبال کردن و طلبکار بودن از رابطه، موانع بزرگی هستند که وصلت عاطفی را غیرممکن می کنند «تجربه مائی» تنها راه واقعی پیوند دل هاست، و امکان این تجربیات با بلوغ عاطفی ما، رابطه ای کاملا" مستقیم دارد. دنباله مطلب را در بخش بعد پی خواهیم گرفت [ شنبه 1390/05/15 ] [ ] [ دکتر ]
|
||
| [ سایت : درمان دات آی آر ] [ کلیه حقوق سایت محفوظ است ] | ||