تبليغاتX
روح و روان
- هرگز تصور نمی کردم زندگی که با چنان هیجان، عشق و محبت شروع شده بود پس از شش ماه به اینجا برسد.  سپس سکوت کرد.  صورتش را بطرف دیگری برد.  نمی توانستم ببینم چه احساسی در چهره اش بوجود آمده است.  پس از سکوت کوتاهی پرسیدم:
- بنظر می آید دچار احساسات زیادی هستید، نگرانی، درد و غم زیادی در لحظه ورود در چهره ی شما دیدم.  نمی دانم درست فهمیده ام یا نه؟
صورتش را بطرف من چرخاند.  چشمهایش قرمز بود.  رگهای پیشانی اش بیرون زده بود.  با صدائی که خشم بسیار در آن بود گفت:
- نفرت، احساس نفرت دارم.  عصبانی و خشمگین هستم.  یک هفته است که خواب و خوراک ندارم. سپس دستش را جلوی صورتش گرفت و سرش را پائین انداخت.
به آرامی گفتم: نمی دانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده، ولی از حالات شما می توانم حدس بزنم این حادثه در وضع روحی و جسمی شما تأثیر شدیدی داشته و در یک وضعیت بحرانی بسر می برید.
بمن نگاه کرد.  غم و درد در چهره اش بود.  اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:
-  پس مادرم ماجرا را برای شما تعریف نکرد؟
- گفتم نه، فقط اشاره کرد که ازدواج شما در خطر طلاق و جدائی است.  سرش را تکان داد و با لب های لرزان گفت:
- در خطر نیست این ازدواج تمام شده.  می دانم برای مادرم و همه ی خانواده مسئله مهم آبروی آنهاست ولی برای من زندگی آینده و مهمتر اینکه سلامت جسمی و روحی ام مطرح است.  گفتم:
- اگر آمادگی دارید شاید بد نباشد توضیح کوتاهی در مورد آنچه که اتفاق افتاده است بدهید.
آه بلندی کشید و بعد از سکوت کوتاهی گفت:  - 2 سال پیش با هم آشنا شدیم.  من در آن زمان یک دوست پسر داشتم که خیلی بمن علاقه داشت.  همه فکر می کردند ما با هم ازدواج خواهیم کرد.  ولی من احساس دوستانه به او داشتم نه عاشقانه.  از همه جهت می توانست یک همسر ایده آل باشد ولی مثل این بود که زندگی با او هیچ تازگی نخواهد داشت و همه چیز قابل پیش بینی بود.  از من تقاضای ازدواج کرده بود و بمن یکماه فرصت داده بود که تصمیم خودم را بگیرم.  در همان مدت در یک میهمانی با همسرم آشنا شدم. 
ناگهان سکوت کرد.  مثل این بود که خاطره ی دردناکی بنظرش رسیده بود.  از کیفش یک دستمال درآورد و اشکهایش را پاک کرد و سپس با بغض گفت:
- از اینکه او را همسرم نامیدم قلبم بهم ریخت.  ذهنم خیلی مغشوش است شاید حرف هایی که میزنم شما را هم گیج کند.
به او اطمینان دادم که حرف هایش را می فهمم و سپس ادامه داد.
ـ این فردی که شش ماه پیش با او ازدواج کردم از لحظه ی اول آشنائی نظر مرا جلب کرد.  بسیار آرام، متین و با شخصیت بود.  در همان شب اول آشنائی شاید دو ساعتی با هم صحبت کردیم.  براحتی می توانستم با او حرف بزنم.  از مسائل معمولی گرفته تا کار، شغل، مسائل سیاسی و اجتماعی، شخصی، در مورد همه چیز با هم صحبت کردیم.  روز بعد تصمیم گرفتم به دوست پسرم بگویم که با او ازدواج نخواهم کرد.  باخودم فکر کردم می خواهم کمی زندگی را بیشتر تجربه کنم و با افراد دیگری آشنا شوم.  سکوتی کرد و گفت:
 - دوست پسرم از اینکه من به او جواب رد دادم خیلی ناراحت و دل شکسته شد.  فکر می کنم با این اتفاقی که افتاده آن درد و ناراحتی را که من برای او بوجود آوردم حالا خودم دچار آن شده ام.
بفکر فرو رفت.  باز دستمال دیگری از کیفش درآورد و اشک هایش را پاک کرد.  پس از مدتی سکوت ادامه داد:
- ما در حدود 12 نفر بودیم که زمان دانشگاه و در طول سالهایی که برای تخصص هایمان کار می کردیم با هم دوست بودیم.  دوست پسرم یکی از این 12 نفر بود.  اینها مانند خانواده ی من بودند.  چند نفر از این گروه صمیمی ترین دوستان من هستند.  اینها همان کسانی هستند که در عروسی ام ساقدوش من بودند.  می دانم همه شوکه خواهند شد.  می دانم بسیاری مرا سرزنش می کنند که مردی را انتخاب کردم که درست نمی شناختم.  می دانم مردم به من و خانواده ام خواهند خندید و ما را بباد مسخره می گیرند.  از جنجال و هیاهو بیزارم. 
سکوتی کرد و سپس گفت: 
- شاید بهترین راه حل برای من این باشد که به ایالت دیگری بروم و زندگی ام را در جای دیگری شروع کنم. 
سپس در حالی که بشدت می گریست با صدای گرفته ادامه داد:
- متنفرم از این مرد، متنفرم.  زندگیم را خراب کرد.  این یک شیطان است.  تمام زحماتی که همه ی این سالها کشیده بودم همه شبها و روزهایی که برای ساختن زندگیم گذاشته بودم ناگهان از بین رفت.  مگر من چه کرده بودم که باید چنین مجازات شوم.
حالش خوب نبود، دست هایش می لرزید.  لیوان آبی به او دادم و کوشیدم با مهربانی او را آرام کنم.  کم کم حالش بهتر شد.  گفتم:
- اگر اشتباه نکنم این حادثه هر چه که بوده موجب شده شما در یک تنگنا قرار بگیرید و شاید راه حل مؤثری هنوز نیافته اید.
  آه بلندی کشید، مکثی کرد و گفت:
 - از همه لحاظ یک مرد ایده‌ آل بود.  واقعاً تصور کردم مرا دوست دارد.  من به او عشق می ورزیدم.  از اول به او گفته بودم چه چیزهایی در زندگی برایم مهم است.  بارها وقتی با هم صحبت کرده بودیم به او گفته بودم که نمی توانم با مردی زندگی کنم که هیچ نوع اعتیادی داشته باشد.  صحبت از مشروب، قمار، مواد مخدر و بسیاری چیزهای دیکر کرده بودیم.  از او پرسیده بودم که آیا در گذشته هیچ اعتیادی داشته است.  بمن اطمینان داد که همه ی عمرش صرف درس خواندن و کار شده است.  حتا دوستان زیادی نداشت.
پرسیدم: 
- اگر آمادگی دارید شاید بد نباشد در مورد حادثه ای که چنین زندگی شما را دچار بی ثباتی کرده است صحبت کنید.
گفت: 
-می بخشید.  من همانطور که گفتم ذهنم بسیار مغشوش است، ولی هر بار که به آن شب فکر می کنم حالم بد می شود.  نمی دانم چرا این اندازه تعادل جسمی و روحی ام را از دست داده ام. 
سپس سکوت کرد.  با وجودی که جعبه کلینکس روی میز و کنار دستش بود، مثل این بود که آنرا نمی بیند.  باز دستمالی از کیفش درآورده اشکهایش را پاک کرد و با بغض گفت:
- بمن خیانت کرد. 
پس از سکوت کوتاهی ادامه داد: 
- شاید بنظر شما این خیانت نباشد ولی بنظر من خیانت است.
گفتم: توضیح بیشتری می توانید بدهید؟
گفت:  کارش بنوعی است که با کامپیوتر سرو کار دارد و بسیاری از اوقات شبها قبل از خواب یکی دو ساعتی پای کامپیوتر کار می کرد.  یک هفته ی پیش نیمه های شب بود که ناگهان از خواب پریدم و متوجه شدم در تخت نیست.  نگران شدم.  از اطاق بیرون رفتم و دیدم در تاریکی در اطاق نشیمن پای کامپیوتر نشسته.  متوجه ورود من نشد و ناگهان دیدم...
سکوت کرد. صورتش را بطرف دیگری چرخاند، اشکهایش را پاک کرد.  مدتی ساکت بود و بالاخره گفت:
- دیدم که مشغول تماشای «پورنوگرافی» است.  یک فیلم وقیح سکسی.  بی اختیار فریاد زدم و از اطاق بیرون رفتم.  در اطاق خواب را بستم، لباس پوشیدم. سعی کرد مانع از رفتن من شود. به او گفتم به پلیس تلفن خواهم کرد و همان شبانه به خانه پدر و مادرم رفتم و هنوز هم آنجا هستم.
بنظر خسته و مبهوت می آمد.  گوئی یاد آوری آن صحنه تمام انرژی اش را گرفته بود. 
پس از سکوت کوتاهی گفتم: 
- حادثه دردناکی است.  آیا در این زمینه با همسرتان هیچ نوع گفتگو و یا برخوردی داشته اید؟  آهی بلند کشید و گفت:
- من حاضر نیستم او را ببینم.  ولی به اصرار پدر و مادرم یکبار تلفنی با او صحبت کردم و به او گفتم اینکار او در نظر من یک  خیانت است و من می دانم این یک اعتیاد است   و چون بارها در این مورد صحبت کرده بودیم و از او پرسیده بودم، احساس می کنم به من دروغ گفته و این اعتیاد خطرناک را از من پنهان کرده است و من حاضر به ادامه ی زندگی با او نیستم.
پرسیدم: پاسخ او چه بود؟
گفت:‌ مثل همه ی آدم های دروغگو و معتاد، حاشا کرد و گفت ضمن کار بطور اتفاقی به این سایت برخورده و تنها از نظر کنجکاوی به آن نگاه کرده است.
گفتم: ظاهراً این توضیح برای شما قانع کننده نبوده است.
سرش را تکان داد و گفت: 
- شاید ساده لوح باشم ولی احمق نیستم.  نیمه های شب در یک اطاق تاریک در حالی که همسرش در تخت خوابیده مشغول تماشای فیلم های کثیف است.  من هرگز او را باور نمی کنم.  سپس ادامه داد:
- البته چندین بار با پدر و مادرم ملاقات کرده و به آنها اطمینان داده که این یک تصادف بوده، گفته است که «تکستی» از محل کارش دریافت کرده که می بایست به سایت ویژه ای می رفته و برای اینکه من بیدار نشوم چراغ ها را روشن نکرده است.  قسم خورده که مرا دوست دارد، عاشق من است و هیچگاه این اندازه احمق نیست که زندگی و آینده اش را با چنین کاری بخطر بیاندازد. 
سکوتی کرد و سپس گفت: 
- شما حتماً بهتر از من می دانید اینروزها اعتیاد سکس یکی از رایج ترین اعتیاد هاست.
گفتم: درست می گوئید. اعتیاد سکس، اعتیاد به تماشای عکس ها و فیلم های «پورُن» یکی از مشکلات مهم در این جامعه و شاید همه ی دنیا باشد.  ولی اینوع اعتیاد معمولاً علائمی دارد که می شود آنرا بهتر تشخیص داد.
پرسید:  مثلاً چه علائمی؟
گفتم:  بسیاری از اوقات روابط جنسی باید همراه با تماشای اینوع عکسها و یا فیلم ها باشد در غیر اینصورت روابط جنسی ناموفق است.  بعبارت دیگر یکنوع عادت است و معمولاً سابقه ی طولانی دارد.  نمی دانم این مورد در روابط شما وجود داشته یا نه؟  کمی فکر کرد، آهی کشید و گفت:
- روابط ما خیلی عاشقانه بود.  شاید برای اولین بار احساس کردم با مردی هستم که هم مرا دوست دارد و هم بمن و بدنم احترام می گذارد.  البته منهم برای خوشحالی و رضایت او سعی می کردم همیشه تمیز و مرتب باشم.  بوی خوب بدهم و لباس های زیر زیبا بپوشم.
پرسیدم: هرگز با شما برای خرید لباس زیر آمده بود و یا بعنوان کادو برایتان لباس زیر خریده بود؟  فکری کرد و گفت: 
- ولنتاین سال  پیش از یک سایت کامپیوتری یک لباس خواب سکسی ولی زیبا برایم گرفته بود.  البته یک گردن بند قیمتی را در لابلای آن لباس گذاشته بود. 
باز سکوتی کرد، آهی کشید و گفت: 
- فکر می کردم رومانتیک است و این چیزی بود که مرا خوشحال می کرد.  ولی وقتی فکر می کنم که یک معتاد جنسی است از خودم و او عصبانی می شوم.  از آن شب به بعد حتا نمی توانم تصور کنم که به من دست بزند.  گاه از فکر اینکه عکس ها و مناظر کثیف در ذهن او بوده و شاید مرا هم مانند آنها می دیده دیوانه می شوم.
پس از سکوت کوتاهی گفت:
- دیگر نمی توانم نسبت بخودم و بدنم اعتمادی داشته باشد. 
پرسیدم:  ممکن است توضیح بیشتری بدهید؟
گفت:  منظورم اینست که قبلاً فکر میکردم مرا و بدن مرا دوست دارد و من قادرم احساس لذتی را که یک زن و شوهر از یکدیگر می توانند داشته باشند به او بدهم.  ولی حالا دیگر این احساس اعتماد بخود را از دست داده ام.
مدتی سکوت کرد خیلی غمگین به نظر می آمد و سپس پرسید:
- بنظر شما من دچار نگرانی بی موردی شده ام و یا واقعاً این یک مسئله مشکل و شاید حل نشدنی است؟
گفتم:  همانطور که خودتان هم گفتید، اعتیاد جنسی و اعتیاد به «پورنوگرافی» یک اعتیاد واقعی و خطرناک است.  مسائل جنسی پیچیده است و با وجودیکه آزادی جنسی در این جامعه زیاد است، مشکلات مربوط به مسائل جنسی نیز بهمان اندازه فراوان است.  روانشناسان و روانپزشکان متخصصی هستند که در این مورد می توانند کمک مؤثری باشند.  در مورد همسر شما مشکل است بشود قضاوت سریعی کرد.  چون تا جائی که می دانید یک مورد ویژه بوده که واقعاً معلوم نیست نشانه ی اعتیاد است و یک کنجکاوی بوده و یا تصادفی بوده است.
کمی آرام شده بود و گفت:
- پدر و مادرم و چند دوست بسیار نزدیک که از این ماجرا با اطلاع هستند همه به من توصیه می کنند که عجله نکنم و شاید باید به او فرصت و اجازه بدهم که از خودش دفاع کند.  یکی از دوستانم دیروز به من گفت، همه مردها اینروزها به فیلم ها و عکس های سکسی در تلویزیون، ویدیو و کامپیوتر نگاه می کنند و بنظر او فقط نگاه کردن اعتیاد نیست ولی من با نظر او مخالفم.  حتا اگر برای لذت بردن، معتاد به «پورنوگرافی» باشد، این برای من غیر قابل قبول است.  من مذهبی نیستم ولی این عمل بنظرم کثیف می آید.  هرگز نمی توانم در روابط جنسی با همسرم اجازه دهم متوسل  به این نوع اعمال حیوانی شوم.  بعد بلافاصله گفت:  شاید حیوانی کلمه ی درستی نباشد چون حیوانات بطور غریزی عمل می کنند،  منظورم اینست که «پُورنوگرافی» انسانیت و مقدس بودن یک رابطه را از بین می برد.
گفتم:  این حق شماست که بویژه در روابط جنسی حد و مرز معینی را انتخاب کنید.  یکی از مهمترین مسائل در زندگی زناشوئی روابط جنسی است و باید در این زمینه بدون رو دربایستی صحبت کرد و خواسته ها را بیان کرد.  حالا که این اتفاق در ابتدای ازدواج شما رخ داده فرصت بسیار با اهمیتی است که بتوانید درتمام زمینه های رابطه جنسی با همسرتان صحبت کنید.  این بحث و گفتگو می تواند بسیاری از نکات تاریک را روشن کند.
پرسید:  پس شما فکر می کنید من در قضاوت عجله کردم و هنوز مدارک کافی برای محکومیت ندارم؟
گفتم:  شاید باید به همسرتان فرصت دهید که با شما در جلسه ای بنشیند یا دو تائی یا در حضور یک فرد مورد اعتماد گفتگوئی در این زمینه داشته باشید.  مراجعه به تراپیست هم راه حل خوبی است.   گذشته ی همسرتان و اینکه از چه زمانی و چگونه با مسائل جنسی آشنا شده حائز اهمیت است.  برای مثال اولین تجربه ها چگونه بوده.  جوانان بسیاری از طریق مجلات سکسی و یا فیلم های «پُورن» با سکس آشنا می شوند.  این ساده ترین و در حقیقت در دسترس ترین راه است.  واقعیت اینست که هنوز شما نمی دانید این اتفاق تا چه اندازه مربوط به یک اعتیاد احتمالی، یک عادت و یا یک کنجکاوی لحظه ای بوده است.
بنظر آرام تر می آمد و گفت: 
- پس باین ترتیب من باید با همسرم صحبت کنم و از طلاق صرفنظر کنم.
گفتم:  پس از شش ماه ازدواج با یک چالش بسیار بزرگ روبرو شده اید.  واقعیت اینست که هر روز در یک رابطه ی زناشوئی حوادثی رخ می دهد که می تواند زندگی را برای همیشه خراب کرده و یا بهتر کند.  این واقعه با همه تأثیرات منفی که داشته، فرصتی است برای اینکه شما دو نفر برای حل یک مشکل بزرگ همکاری کنید.  طلاق آخرین راه حل است.  شاید بهتر باشد راه حل های بسیار دیگری را پیش از این آخرین چاره امتحان کرد.
لیوان آبش را برداشت کمی آب خورد و گفت:
  - یک هفته است که در جهنم نگرانی، نفرت، خشم، درد و غم زندگی می کنم.  امروز اولین روزی است که توانستم به این احساسات غلبه کنم و بتوانم کمی فکر کنم.  مادرم به من می گوید من زیادی به این مسئله حساسیت دارم و نمی بایست خانه را ترک می کردم.  شاید هم درست می گوید.  من اصولاً آدم حساسی هستم و جلب  اعتماد من کار ساده ای نیست.  حالا می ترسم هر بار که او را پای کامپیوتر ببینم فکر کنم دارد به عکس ها یا فیلم های سکسی نگاه می کند.  بنظر شما منهم نیاز به تراپی دارم؟
گفتم: همه این مسائلی که مطرح کردید می تواند واقعیت داشته و در زندگی شخصی شما و ازدواجتان مؤثر باشد.اعتماد یکی از مهم ترین جنبه های زندگی زناشویی است. در عین حال   ازدواج یکی از مشکل ترین روابط است و موفقیت در آن نیاز به تلاش، گذشت و صحبت و گفتگوی دائم دارد.  خودتان گفتید که هر نوع اعتیاد برای شما مسئله مهم و شاید غیر قابل قبول باشد . این حق شما ست که  با کسی زندگی کنید که به  ارزش های شما  احترام می گذارد.  در عین حال معمولا هر عادتی لزوما اعیاد نیست.   بسیاری از انسان ها عادت های زیان آور و ناخوش آیند دارند ولی اعتیاد چیزی است که تمام فکر، ذهن و احتمالاً سرمایه های مالی را می تواند از بین ببرد.  بهر حال در ابتدای یک زندگی جدید زناشوئی هم انتظارات گاه غیر واقعی است و هم حساسیت ها بیشتر است.  بخودتان و همسرتان فرصت دهید که با هم در این زمینه به یک راه حل مورد قبول برسید.  شما هر دو تحصیلکرده و فهمیده هستید و می توانید مسائل را با تعهد به یکدیگر و تعهد به رابطه زناشوئی خود حل کنید.
- تعهد لغت خوبی بود که بکار بردید، یکدفعه احساس کردم که شاید من در تعهد او نسبت بخودم و زندگی مان تردید کرده بودم.  شما درست می گوئید من همیشه می توانم از راه حل طلاق استفاده کنم.  ولی شاید صحبت از طلاق در اولین ماه های زندگی خیلی عاقلانه نباشد.  من حالا کاملاً می دانم که چه باید بکنم.  دچار احساسات شده بودم ولی حالا زمان بکار بردن عقل است نه احساس.
[ شنبه 1390/05/15 ] [ ] [ دکتر ]
درباره وبلاگ

در این سایت مقالات مفید در زمینه روانشناسی از اساتید بنام همچون خانم دکتر نهضت فرهودی برای استفاده شما قرار میگیرد
امکانات وب