تبليغاتX
روح و روان
جامعه ایرانی که علاوه بر مسایل جاری زمانه ما با چالش های بسیار زندگی در عصر سرعت و کارآیی، با چالش دیگری به نام مهاجرت روبروست، با سئوالات و دشواری های  زیادی مواجه است. سئوالاتی در زمینه پرورش فرزند، رابطه زن و مرد، نظام ارزش های خانواده گسترده و خانواده هسته ای، تعارض بین زندگی مرفه مادی و توجه به  معنویات و بالاخره ازدواج در شکل سنتی  یا شکل مدرن.
انسانی که باید با این چالش ها دست و پنجه نرم کند باید آگاهی های ضروری در این زمینه را بدست آورد. بخصوص اگر آموزه های جدید در بستر تاریخ فرهنگ او و زندگی شخصی او پیشینه و سابقه ندانشته باشد.
نظر به اینکه این یادگیری و سپس کاربرد این آموزه ها در زندگی فردی و اجتماعی بر عهده کسی جز خود «انسان» نیست ما آموزشگران روانشناسی حق نداریم بر این انسان یا بتازیم و یا از او یک قربانی آسیب دیده و درمانده حوادث گذشته زندگی بسازیم. زیرا تغییر، توان می خواهد و توان از طریق حمایت و دل دانی و مثبت اندیشی و دانایی و تجربیات موفق بدست می آید.  کار روانشناسی فراهم کردن این فضای امنیت و حفاظی است که شخص نیروهای ترسیده و عقب نشسته وجود خود را کشف کند و به یاری این نیروها، زندگی نوینی را تجربه کند.
در راستای این هدف و آگاهی چند سالی است که بنا به دعوت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه ارواین، کلاس های رایگان روانشناسی برای عموم را برگزار میکنم.
موضوع آخرین کلاس ما که مورد استقبال زیادی قرار گرفت، رابطه و انسان یا (انسان در رابطه) بود که شرح مختصر آن را بنا به قولی که به حاضرین در کلاس دادم، از نظر شما خوانندگان عزیز می گذارم.  موضوع کلاس بعدی ما که از ژانویه آغاز می شود، انسان و اخلاق یا رشد اخلاق درانسان خواهد بود.

مقدمه:
انسان موجودی است رابطه گرا. ما در رابطه احساس  تعلق و متعلق بودن می کنیم.  رابطه خوب، طعم خوش و شور زندگی به ما می بخشد و برعکس روابط دشوار و سخت، شور  زندگی در ما را می کشد و انرژی کافی برای بخش های دیگر زندگی نیز باقی نمی گذارد.
در روابط دشوار، ما معمولا دنبال مقصر می گردیم. ولی در  واقع باید دنبال عوامل «ناساز» بود.
انسان وقتی وارد رابطه می شود، با خود:
1- کوله بار عاطفی و تجربیات ارتباطی دوران کودکی را به همراه می آورد.
2- تجربه های قبلی در راوبط بزرگسالی.
3- میزان امنیت عاطفی، اعتماد به نفس،  حرمت ذات، ترس ها، حساسیت ها و تشویش و اضطراب را که در روابط قبلی و جدایی های پیشین تجربه کرده.
4- شیوه و سبک وصل و هم بستگی اولیه ‬
5-  مثلث عاطفی اولیه و کیفیت ورود نفر سوم در  رابطه
6- شخصیت و تیپ فردی.
7- میراث عاطفی- ارتباطی والدین و فرهنگ خانواده.
هر کدام از عوامل فوق تأثیری مستقیم دارند بر سه ستون و یا اصل مهم یک رابطه یعنی عشق، آزادی، وفاداری، و از طریق این سه اصل، اصل مهم دیگری به نام رشد و خودشکوفایی ظاهر می شود.
روابط بد مثل «خاک» بدی است که مانع رشد طرف می شود و انسانی که رشد نکند، افسرده، عصبانی،مشوش و همیشه ناراضی است.
خود را باید شناخت و صادقانه با دیگران روبرو شد. هرچیز که با دورغ بدست آید، از دست رفته است.
مهمترین اصل خودشناسی، شناخت تاریخچه زندگی و عواملی است که به این «خود» ستایی بخشیده است.
همانگونه که می دانیم و من بارها تکرار کرده ام، تولد روانی ما به هنگام تولد جسمانی و ما صورت نمی پذیرد،  بلکه انسان که با حدود 100 بیلیون سلول مغزی بی ارتباط، حیات روانی خود را در رابطه با محیط اولیه خود آغاز می کند، بنا بر تجربه ای که از این محیط به دست می آورد، به تولید و یا جابجایی پیام آوران شیمیایی مغز می پردازد و این پیام آوران شیمیایی به سیم کشی یا ارتباطات عصبی مغز ما سامان می بخشند.
Opiod, Dopomin,Adernalin و Im  Puls Contorol چهار مدار مهم مغزی که عبارتند از:
سیستم به جنبه های مختلف حال و هوای ما سامان می بخشند و به مرکز اداراکات عاطفی حسی ما گزارش می کنند که ما در فضائی امن و مطبوع و متناسب با کدُهای ژنیتیکی که میراث شخصی ماست، می توانیم به رشد عادی ادامه بدهیم یا نه؟  در دو مدل دیگر و در عوض باید دائم مراقب باشیم که لحظه ای از دفاع و مقاومت غفلت نکنیم و در اندیشه ی بقاء رشد و تحول عادی را قربانی کنیم.
بدین گونه است که رشد ما یا مسیر عادی و استقلال و  روان نژندی و وابستگی را طی می کنیم.
آقای محمد جعفر مصفا در کتاب «زندگی و مسائل» به نقل از خانم «کارن هورنای» می نویسد.
«هورنای شروع مسئله ی انسان را بسیار دقیق و صحیح ترسیم می کند.  می گوید در یک محیط خشن، ناهنجار و پر آزار کودک احساس اضطراب و ناایمنی می کند و به حکم دفاع طبیعی وجود به سه تاکتیک «مهر طلبی»، «برتری طلبی» و «عزلت طلبی» پناه می برد.  کودک به هر یک از این سه تاکتیک پناه ببرد بطور اجتناب ناپذیری یک مقدار خصوصیات، نیاز، توقعات، هدف ها، تمایلات، رفتارها، و بطور کلی نوعی روش زندگی پیدا می کند که متناسب با تاکتیک اتخاذ شده است.  در حقیقت آن سه تاکتیک اصلی حکم سه تنه یک درخت عظیم را پیدا می کنند با صدها شاخه و برگ فرعی که از هر یک می روید.  و در ریشه ی این درخت عظیم، احساس اظطراب و ناایمنی نهفته است.
این یک رشته از جریان است.  و صحیح، رشته دیگر یا بگوئیم مسئله ی اساسی دیگری که پیش می آید و به مسائل قبلی اضافه می شود، تضاد است.  می گوید هیچ کودکی نیست که تنها به یکی از آن سه تاکتیک دفاعی و اضطراری متوسل بشود.  این را هم صحیح می گوید، چون افراد دور و بر کودک شخصیت ها و رفتارها و خلق و خوهای متفاوت دارند.  کودک ناچار در رابطه با هر فرد متفاوت از یک تاکتیک دفع شر متفاوت استفاده می کند.  خشونت ها و آزارهای یک پدر قدرتمند و خودکامه بچه را مجبور می کند که به تاکتیک جلب محبت، رأفت و دلسوزی پناه برد.  در رابطه با یک مادر که خود از تیپ مهرطلب است و بنابراین چندان قدرت خردکننده ای ندارد، بچه احساس می کند که بوسیله ی پرخاشگری، ستیزه جوئی، در افتادن و رفتار خشن و تند و تیز می تواند آزارهای او را دفع کند و به اصطلاح او را سر جای خودش بنشاند.  در رابطه با یک خواهر یا برادر بزرگتر یا معلم و همبازی آزادهنده بچه ممکن است به انزوا و گوشه گیری متوسل بشود.
در چنین شرایطی وجود کودک پر می شود از احساسات، افکار، هدف ها، رفتارها و تمایلات کاملاً متضاد.  و تیجه تضاد، احساس گیر افتادگی، بی هدفی، بی جهتی زندگی، بی ارادگی، ناتوانی، اضطراب، احساس حقرت و ملامت خویش است.
از آنجا که تحمل این وضعیت مشکل است، کودک سعی می کند بوسیله ی تحریف، توجیه و دستکاری ذهنی احساسات، تمایلات هدفها و رفتارهای خود تضاد آنها را به صراحت نبیند. ضمناً بر بعضی از خصوصیات حقیرانه خود معنائی می چسباند که نه تنها حقیرانه بنظر نمی رسد بلکه نشانه ی یک شخصیت ممتاز و قابل ستایش اند.  مثلا ًتیپ مهر طلب برای جلب محبت دیگران تمام وقت و پول و انرژی خود را مصرف می کند، ولی آنرا به حساب سخاوتمندی و فداکاری  می گذارد.  در مقابل اجحاف دیگران قدرت دفاع ندارد، ولی بی دفاعی خود را به حساب گذشت و سلیم و بزرگوار بودن خود می گذارد.
این روش کاری و ایده آل سازی چیزی جز یک خود فریبی و ابداع دلخوش کن ذهنی نیست.  بنابراین کودک همیشه احساس دورغ و بلوف می کند.  در کارهایش یکدله نیست.  بنابراین کودک همیشه احساس دروغ و بلوف می کند.  و از این مهمتر، همیشه یک چشم به شخصیت حقیرانه و روتوش نشده ی خود دارد و یک چشم به آنچه باید باشد.  آرزو می کند باشد، یا با یک کیفیت خود فریبانه و دلخوش کن تصور می کند هست.  این دو شخصیت را با هم مقایسه می کند و می بیند که فاصله ی زیادی بین آن دو هست.  نتیجتاً از این بابت هم بر احساس نقص، حقارت، حسرت، نارضائی، ناتوانی و عقب ماندگی او افزاوده می شود.
بعد مسائل دیگری از قبیل «تعکیس»، «میل خود آزادی»، تشدید ملامت خود و بسیاری مسائل دیگر پیش می آید که مثل یک زنجیر تشکیل یک کلاف عصبی و بیمارگونه را میدهند.
تا اینجا می بینیم که «هورنای» با چه دقت حیرت آوری همه چیز را صحیح ترسیم می کند.  حتی انسان احساس می کند که مثال هایش تا چه حد نزدیک به واقعیت است.  مثلا می گوید تیپ مهر طلب در یک مسابقه جرأت جلو افتادن از حریف را ندارد و انگار یک دست نامرئی مانع حرکت، جلو افتادن و موفقیت او می شود.  حال تو اگر از تیپ مهر طلب باشی این مثال را عملاً در خودت تجربه و حس می کند.
اما او از یک جریان و یک رسته ی بسیار مهم دیگر غافل بوده است. و عدم توجه به همین جریان اساسی است که کل سیستم او را با همه ی دقت و صحت ترسیم، عقیم و غیر مفید می گرداند و بطور کلی انرا از مرحله ای به بعد در یک مسیر کاملاً اشتباه قرار می دهد.  جریان اساسی ای که «هورنای» از آن غافل بوده، مسئله ی «مقایسه» است.  وی انتها در یکی دو مورد، آنهم بصورت یک موضوع فرعی و گذرا به مسئله «مقایسه» اشاره می کند.  مثلاً یک جا می گوید در نظام های سرمایه دار که رقابت و مقایسه شدید است، افراد دچار بعضی ناهنجاری ها و عصبیت ها می گردند.  حال آنکه علت تمام مسائل فعلی انسان مقایسه است.  «هورنای» برای رد یکی از تئوری های فروید تشبیه دقیقی آورده،خودش در عمل به آن توجه نداشته است.  فروید می گوید مسائل روانی با انسان بالغ ریشه در تجربیات زمان کودکی او دارد و اصولاً مسائل فعلی شکل تغییر یافته همان مسائل زمان کودکی است. ولی «هورنای» خود نیز بر این باور است که تجربیات زمان کودکی در ایجاد مسائل فعلی مؤثر بوده است.  اما نمی توان گفت مسائل فعلی تکرار همان مسائل است.  واین تشبیه را می آورد: «درست است که آجر از خاک ساخته شده، ولی ماهیت آجر و خاک کاملاً متفاوت است».  این تشبیهی دقیق و صحیح است. اما «هورنای» به وسعت مصداق های این موضوع توجه نداشته است.» اگر خانم «هورنای» به مسایلی که در بزرگسالی و در بستر جامعه، انگیزش رفتاری توجه داشت نمی توانست از اثر بسیار مهم «مقایسه» وتأثیر آن بر روابط انسانی غفلت  کند.

استخراج مطلب از کتاب «زندگی و مسائل» نوشته ی محمد جعفر مصفا، اصل کتاب در دسترس است.

در شماره ی ماه قبل از انسان و اینکه ارتباطات ما نیروی قدرتمندی است که از ابتداء زندگی تا پایان آن به زندگی ما فرم و معنا می بخشد صحبت کردیم.  در بخش ابتداء به نظریه های رشد و تولد روانی اشاره ای می کنیم تا بر این موضوع مهم تأکید کرده باشیم که انسان اگر چه با یک میراث مشخص ژنیتکی که همان ساختار «دی- ان- ای» اوست، به دنیا می آید ولی از ابتداء تولد او چه در محیط داخل رحم و چه پس از تولد، به یک بده بستان و یا تعامل دائمی با محیط می پردازد.  که حاصل آن تجربه و نتیجه تجربیات ایجاد یک «ذهنیت» یا  است که خود پس از تشکیل، بُعد مستقل دیگری می شود، در تکامل جسم و محیط و ذهن که رفتارهای ما را سامان می بخشد.  آشنائي با ویژگی های ارشد عادی یک ضرورت است. لذا باید گفت که به طور خلاصه تولد روانی کودک همزمان با تولد جسمی او نیست.  اگر تولد جسمی کودک در جدایی از رحم مادر و بریدن بند ناف صورت می گیرد، تولد روانی او طی حدود پنج سال و طی چندین مرحله انجام می پذیرد که هر مرحله با علایمی مشخص می شود و در رابطه با مادر صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با «خود شیفتگی» کامل به دنیا می آید.  حدود یکماه اول عمر، تمام انرژی روانی، صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک کودک می شود و کودک در  «خود محوری» و «خود شیفتگی» کامل روزگار می گذراند.  در پایان یک ماهگی، کودک نوعی زندگ «همزی گرانه» را با مادر آغاز می کند که در این دوران به مصداق شعر: «بسکه با جان و تنم آمیختی،
کس نداند این تو هستی یا منم».
کودک جدایی و دوگانگی خود را با مادر تجربه نمی کند و این دوران خوش و راحت و بهشت فراهم، شش ماه به طول می انجامد.  در طول این دوران کودک به شیوه ای «خود شیفته» از مادر که او را بخشی از خود می پنداشته است استفاده می کند.  (مادر هم برای رشد سلامت کودک باید به این امر تن در دهد و نیازهای خودشیفته کودک را برآورده سازد تا این نیاز به دنبال بر آورده شدن، مرتفع گردد و کودک دچار ضربه و توقف در این دوره نشود.)
از حدود هفت ماهگی، دوران واقع بینی کودک آغاز می شود و متأسفانه اولین پدیده ای که روبروی کودک قرار می گیرد، پدیده ی دردناک جدایی از مادر و دو بینی خود با اوست.  ویژگی روانی این دوره، «اضطراب جدایی» نام دارد.  کودک هفت ماهه از یک طرف در فشار تکاملی خود برای جدایی و از سوی دیگر در ترس و اضطراب از جدا شدن از نیمه ی قدرتمند خود (مادر) قرار دارد.  کودک از یکسو استقلال می طلبد و از دیگر سو از همین استقلال وحشت دارد و ترک وابستگی برایش سخت دردناک است.
تضادهای این دوره، چنانچه کودک از مادری مهربان و فهمیده که او را و اوضاع درونی اش را درک می کند،  تا ماههای بعد این استقلال نو، به صورت خود رایی های افراطی یا «منم! منم!» های چشمگیر ظاهر می شود. 
مرحله بعدی که روانکاوی، آن را مرحله بازسازی ارتباطی نام  می گذارد، دوره ای است که «تورم نفس» و «خود شیفتگی» کودکانه باید فروکش کند و مرز بند های کودک شکل بگیرد.  کودک از طریق احترام دیدن، احترام گذاشتن را یاد بگیرد و بیاموزد که نه تنها او بلکه دیگران هم در این دنیا وجود دارند و مرزهای آنها هم محترم شمردنی است.  در آغاز این دوره، دیدن تفاوت و دیدن مانع برای کودک، نشیندن او از اطرافیان، بسیار دردناک است.  کودک ابتدا با استفاده از مکانیسم دفاعی «انکار» آنچه را که دوست ندارد منگ می شود و یا در درون خود نابود می کند.  ولی اگر مرحله ی رشد درست طی شود، این دوره هم سپری می گردد و کودک لزومی به کاربرد مکانیسم انکار و سرکوبی پیدا نمی کند.
چگونگی گذر از مراحل فوق، تعیین کننده ی نوع شخصیت کودک در بزرگسالی است.  در این چهار پنج ساله اول عمر، کودکی که از شرایط خوب مراقبت و پرورش بخوردار باشد، بتدریج از موجودی متکی و همزیگر و از موجودی خود شیفته و خود محور که به دنیا به صورت اشیایی که خلق شده اند تا نیازهای او را برآورده کنند می نگرد،  به موجودی مستقل و ملاحظه کار و علاقمند به احساسات و نیازهای خود و دیگران، متولد می شود.  موجودی واقع بین که هم خود حق دارد، آن گونه که می خو اهد باشد، وهم برای دیگران این حق را قائل است.
مهمترین ویژگی های روان مستقل و آزاده (که شباهت کامل دارد به حکومت های آزاد و مستقل) این است که قدرت برخورد و تحمل با تفاوت ها و دیگرگونه اندیشی ها را دارد.  از ابراز عقیده خود، ابراز احساس خود وحشت ندارد و عقیده و احساس دیگران هم او را تهدید نمی کند.  به جای توهمات و پدیده هایی که از صافی انکار و مکانیسم های دیگر ناخود آگاه گذشته، با واقعیات در تماس است.  شخصیت مستقل به نیروی درونی خود اعتماد دارد و لذا به فردی یا چیزی بیرون از خود، وابستگی حیاتی پیدا نمی کند.  شخصیت مستقل بر عکس کودک زیر دو سال که دنیا را به دو قطب بد و خوب تقسیم می کرد و مفهومش از بد مخالف با او و خوب موافق با او بود، دنیایش دو قطبی و سیاه و سفید نیست و لذا هر عقیده و انسانی را با ترازوی سودی که برای او دارد، وزن نمی کند.  و بالاخره شخصیت مستقل مثل حکومت مستقل ضرورت چندانی به کنترل و سلطه جویی بر دیگران نمی بیند و با احساس امنیت و اعتمادی که درون اوست در این سوءظن دائمی که هر کس قادر است او را نابود کند بسر نمی برد.  مارگریت مالر، روانکاو مشهور این قرن که گفته های فوق تقریباً چکیده ی تئوری او و دیگر روانکاوان نو فرویدی است، اعتقاد دارد که اگر محیط چهار سال رشد اولیه کودک و بخصوص رابطه او با مادر، و عشق و احترام و آزادی برخوردار باشد، اگر مادر به احساسات و خواسته های کودک هم حساس باشد و هم جدی بگیرد.  اگر مادر خود گرفتار ناامنی های درونی خود نباشد، «خود واقعی» کودک که موجودی شاد و سرشار و امن و استوار و مستقل و مهربان و حساس به نیازهای دیگران است، ظاهر می شود و انسان سالمی به اجتماع ورود پیدا می کند.  اما چنانگه محیط اولیه کودک از این ویژگی ها عاری باشد، به جای «خود واقعی» و «خود کاذب» در کودک شکل می گیرد که «خود کاذب»، حیات و موجویت، احساس و عاطفه، و نیازهایش را در دنیای اطراف و دیگران تعیین می کنند و به دلیل انسانی که با خود تماس ندارد با دیگران هم نمی تواند در ارتباط باشد و رابطه اش با دنیا و دیگران، ارتباطی انگلی و یک طرفه.  چنین انسانی در کسب دو چیز با دنیا رابطه برقرار می کند،  کسب قدرت یا محبوبیت و تایید و برای به دست آوردن این دو به هر شگردی از جمله سیر مدارج عالی علم و دین و سیاست و ثروت و غیره....(نه همه علما و سیاسیون و ثروتمندان در این رده قرار می گیرند) متوسل می شود.  ولی مهم اینست که چه به دست بیاورد..  او طعم شادی و حس موفقیت را نمی چشد، چو این هر دو را باید حس کرد و او مدتها قبل از دنیای حسی خداحافظی کرده و غرق دنیای تصویر و تخیل شده است.  چون حیات روانی انسانهایی از این قماش (غیر مستقل و وابسته) متکی و وصل به افراد و اطرافیان آنهاست.  لذا آنچه آنها بکنند و یا بگویند و یا بیندیشند، قدرت فوق العاده برای فرد متکی و وابسته پیدا می کند.  اطرافیان برای آنها حکم آینه ای را پیدا می کنند که تصویر آنها را نشان می دهند و لذا اگر کسی با آنها موافق نبود و دیگر گونه احساس کرد و اندیشید، با هستی و موجودیت آنها دارد مقابله می کند و باید این آینه را یا شکست یا عوض کرد و یا از آن روی گرداند.
بدیهی است که ویژگی های فوق را ما یک اختلال روانی و یک توقف و تثبیت در مراحل رشد می دانیم.  این افراد اگر چه از دیگر جنبه های رشد مانند رشد جسمی، عقلانی و حتی اجتماعی مسیر عادی خود را طی کرده، ولی از لحاظ رشد روانی در مرحله ای متوقف شده اند و لذا سن روانی آنها هیچ تناسبی با سن تقویمی آنها ندارد.  چه بسا رهبرای سیاسی و چه بسیار دانشمندان شناخته شده و چه بسا چهره های موفق مالی و اجتماعی که به لحظ روانی، کودکانی دو سه ساله اند و دنیا را مثل آنها تجربه و احساس می کنند، ترس، ناامنی، اضطراب جدایی، استقلال، توهم و غیر واقع بینی و بیگانه هراسی، احساسات واقعی آنهاست.
بدین ترتیب به خوبی روشن است که دو انسان که ظاهراً در سنین تقویمی بلوغ و بزرگسالی، وارد یک رابطه می شوند با جهیزیه ای عاطفی-تجربی که متعلق به خود آنها و تاریخچه ی زندگی آنهاست، در کنار هم قرار گرفته اند.
یا اجزاء این جهیزیه عاطفی آنها را به یکدیگر جذب کرده است و یا از بَد حادثه در کنار هم قرار گرفته اند.  در روابط سنتی که ازدواج هدفش تشکیل خانواده و فرزند آوردن بود و فرهنگ سنتی هم با معیارهای بسته خود ازدواج را امری ابدی می دانست که با لباس عروسی آغاز و با کفن، پایان می یافت،  زن و مرد به جبر یا انتخاب در روابط سرد و غیر دلچسب هم کنار یکدیگر می ماندند و قصه هم بسترهای بیگانه را مانند پیشینیان خود تکرار می کردند.  ولی در دنیا امروز، زن و مرد از رابطه انتظار  دیگری دارند.  اینکه رابطه به کیفیت زندگی آنها اضافه کند و از تنهائی روحی و دلسردی بیرون بیایند.  لذا عشق و جاذبه، یک عنصر مهم و بنیادین شده است.  و برای هر پژوهشگری که روابط امروزی را بخواهد مطالعه کند، دو محور اساسی و بنیادی عنصری تعیین کنند خواهد بود.  این دو محور که یکی «انعطاف پذیری» و دیگری «ارتباط» است چهار نوع رابطه بوجود می آورد.  به تصویر این صفحه توجه کنید.

بر اساس این هدف که حاصل تجربیات شخصی و کلینیکی من است، ما چهار مدل رابطه پیدا می کنیم که هر کدام ویژگی های خود را دارد.
مدل 1 = روابطی که هم ارتباط بالاست و هم انعطاف پذیری که چنین روابطه ای بسیار سالم و فضای مناسب برای رشد و سر زندگی دو طرف رابطه است و خود رابطه نیز مثل موجود زنده ای رشد می کند.
مدل 2  = روابطی که ارتباط پائین و ا نعطاف پذیری بالاست، بقاء چنین روابطی که رشد زیادی هم نخواهد داشت به «دوری و دوستی» وابسته است لذا در کنار هم ولی بی خبر از هم در صلح و عدم تشنج روزگار می گذرد.
مدل3 = روابطی که ارتباط بالا ولی انعطاف پذیری پائین است و سرسختی و کله شقی دو طرف رابطه و یا یک طرف رابطه سبب تشنجات دائمی و جنگ و جهاد پیوسته است.  ارتباط بالا طرفین را درگیر یکدیگر و کله شقی و انعطاف ناپذیری سبب قهر و آشتی یا مهر و کین دائمی است.
مدل 4 = روابطی است که طرفین نه ارتباط نزدیک دارند و نه انعطاف پذیری این روابط مرده است ولی گاه تداوم هم پیدا می کند و طرفین رابطه به قول معروف نان و ماست خود را می خورند و بیشتر زوج نمایشی هستند.

[ شنبه 1390/01/20 ] [ ] [ دکتر ]
درباره وبلاگ

در این سایت مقالات مفید در زمینه روانشناسی از اساتید بنام همچون خانم دکتر نهضت فرهودی برای استفاده شما قرار میگیرد که بویژه از مجله وزین پیام آشنا گلچین شده است ( با تشکر از سردبیر محترم مجله جناب آقای مصطفوی)
خرید پستی و پرداخت در محل